| دانش آموز پاوهای چند مفهوم ریاضی را به روش های ابتکاری و منحصر به فرد کشف کرد | 29/2/1386 |
عمار رامیار دانش آموز سال سوم رشته ریاضی فیزیک شهرستان پاوه،با استفاده از حداقل امکانات و بهره گیری از توان و خلاقیت خود با روشی کاملآ جدید و منحصر به فرد که به تآیید کارشناسان شهرستان رسیده است، موفق به حل و کشف مفاهیمی چون:تثلیث زاویه،یافتن زاویه با پرگار(همه زوایا)رسم زاویه با پرگار(0همه زوایا)وتقسیم هر زاویه به چند قسمت دلخواه شده است.به گزارش روابط عمومی شهرستان پاوه این دانش آموز آماده است از طریق رسانه های رسمی نسبت به ارایه کشفیات خود اقدام نماید. | |
منبع:سايت سازمان آموزش و پرورش كرمانشاه
سرگروه الهيات به نوبه خود اين كاميابي ارزنده را به آقاي عمار راميار تبريك مي گويد و براي ايشان از صميم قلب آرزوي توفيق روزافزون دارد.
نگارنده:جلیل بهرامینیا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اسلام و مبانی حرمت و حقوق بشر
اعلامیهی جهانی حقوق بشر، مصوّب1948م مجمع عمومی ملل متّحد، به واسطهی مبانی جهانشمول و تأیید قریب به اتّفاق کشورهای دنیا اعتبار جهانی دارد؛ در جلسهی رأی گیری دربارهی این اعلامیه، هیچ یک از 56 نمایندهی حاضر،رأی منفی نداد و هشت کشور ممتنع از جمله عربستان نیز، تأکید کردند که رأیشان به معنای مخالفت با مجموعهی اعلامیه نیست؛ بلکه فقط برخی مواد آن را نمیپذیرند.حقوق بشر به رغم ریشه و پیشینهی انکارناپذیری که در تاریخ فرهنگ بشر دارد، بیگمان در پیدایش منسجم و معتبرش در قالب یک اعلامیهی جهانی، محصول عصر مدرن اروپاست؛ اعلامیهی جهانی حقوق بشر، تبلور آشکار مدرنیسم در بُعد حقوقی است و خاستگاه اروپایی دارد و اگر گهگاه از پارهای افراد متعلّق به دیگر فرهنگها ادّعاهایی خلاف این واقعیت تاریخی شنیده میشود، یا ناشی از فقدان خودباوری لازم برای اعتراف به فضائل دیگران است و یا ناشی از درآمیختن مصالح خوبْ داشتن با ساختمان عالی داشتن است.باری موضع ما هر چه باشد امروزه حقوق بشر برای بهسازی وضع زندگی جوامع گوناگون، بهیک ضرورت تام تبدیل گشته و حتّی بنا به تعامل ساختارهای اجتماع و فرهنگ، به شرط الزامی توسعهی اخلاقی افراد و ارتقای سطح فرهنگ جوامع تبدیل شده است.دموکراسی،چونان کم زیانترین شیوهی حکمرانی و گفتمان مسلّط زمانه نیز، آبروی جهانی خود را مدیون بهرهمندی از فرزندی نازنین و دلربا همچون حقوق بشر است؛ فرزندی که حتّی بقا و استقرار مادرش نیز در گرو حیات و نشاط اوست ؛ چنان که امکان پیشرفت مؤثّر فرایند دموکراتیزاسیون، نه از طریق مبارزه برای خود دموکراسی بلکه از راه مبارزه برای حقوق بشر فراهم میآید و بر همین مبنا، تلاش تئوریک و عملی برای برقراری و ماندگاری آن خواه ناخواه در سرلوحهی کار مصلحان اجتماعی و دغدغهداران ارتقای سطح زندگی مردم قرارگرفته است و ناقدان بصیر، آن را شرط گذشتناپذیر مشروعیت و مقبولیت مکاتب و سازمانهای سیاسی میدانند.افزون بر این، حقوق بشر حتّی اگر نقص ارزشی هم داشته باشد که در دو بند 16 و 18 دارد، ضرورت دفاع از آن را می توان به لحاظ روشی و نقش پیش شرط و مقدّمه گونهای که در حفظ کرامت بشر و ارتقای اخلاق افراد در برابر سرکوبگری و سلطهجویی حکومتها دارد، به آسانی توجیه و تأکید کرد.از این رو ، ترویج ارزشهای مقوّم و ضامن مصون ماندن شرافت و حقوق انسانها در اجتماع، فوریترین و ضروریترین خدمتی است که خیرخواهان هر ملّتی باید با جدّ و جهد تمام به آن بپردازند.
یکی از کارسازترین راه های کمک به درونیسازی و نهادینه کردن حقوق بشر، ردیابی ارزش های برابرگرایانه و انساندوستانه در پیشینهی فرهنگی جوامع و برجستهسازی آنها در میان مردمان داخل حوزهی آن فرهنگهاست؛زیرا ضدیت با تبعیض(discrimination) ،که بنیادیترین و اصلیترین زیربنای حقوق بشر است، و نقطهی آغازین توجیه حقوق بشر،مشخّص ساختن اصولی است که بر اساس آنها تمامی انسانها، فارغ از ناهمگونیهایی که دارند، برخوردار از شرافت انسانی یکسان و شایستهی احترام برابر دانسته شوند؛ بیگمان هر چه روایی و عمق این اصول، بیشتر و ضمانت اجرایی آنها قویتر و درونیتر باشد، امکان عملیشدن ارزشهای حقوق بشری در جامعه بیشتر خواهد شد.
به نظر میرسد دین اسلام با دربرداشتن نگرش توحیدی خاصّ خود و اعتقاد بنیادین به اصالت زندگی اخروی به عنوان نتیجهی نوع زندگی دنیوی، از حیث تأمین مبانی نظری مساوات و ضمانت اجرایی آن،حقیقتاً بینظیر است و فرودستی سیاسی مسلمانان و از دست رفتن جذّابیت فرهنگی و شکوه تمدّنی آنان نباید حوصلهی بررسی جدّی این ادّعا را، که برای ذائقهی عصر کنونی بیمزه مینماید،از ما بستاند.
1. می دانیم که توحید بنیادیترین آموزهی اسلامی و اساسیترین پیام پیام آوران الهی است؛ توحید بر خلاف پندار رایج، نه باور به یگانگی خالق بلکه به معنای یگانهسازی خالق جهان در خدایی کردن و سلب الوهیت از تمامی خدایان و اختصاص کامل آن به خدای راستینی است که بارزترین نشانهاش خالقیت است.پر واضح است که مخلوق بودن ما و خالقیتِ الله هیچ ربطی به قبول و ردّ ما ندارد و ما چه بپذیریم و بپسندیم و چه نپذیریم و نپسندیم،در هر حال الله-جلّ جلالُه- آفریدگار ماست؛برعکس،تا ما نپذیریم و نپسندیم این آفریدگار ، خدا و اله و معبود ما نخواهد شد و کاملاً محتمل و مشهود است که ما به رغم اعتراف به خالقیتِ الله،بندهی خدا یا خدایان دیگری(مانند نفس،پول،مقام،شیطان،طواغیت،احبار و رهبان و...)باشیم؛ یعنی یا در استفاده از اعضا ، امکانات و استعدادهایمان به جای فرمانبرداری از الله و پایبندی به تعالیم او، فرمانبر مخلوقات باشیم و حلال و حرام زندگی را از آنها بگیریم؛ یا در تنگناهای زندگی به جای پناه بردن به خالق و دعا به درگاه او،به غیر خالق پناه ببریم و روا شدن حاجاتمان را از غیر خالق بخواهیم.بنا بر آموزههای توحیدی قرآن،تنها مقامی که صلاحیت الوهیت و خدایی(تعیین حلال و حرام و برآوردن حوائج) را دارد، فقط و فقط آفریدگار جهان است؛ لذا از آن جا که در میان خدایان تنها اوست که ربّالعالمین، رحمان و رحیم و مالک یوم الدّین است، پس منحصراً باید فرمانبر او باشیم(ایاک نعبد) و منحصراً به درگاه او باید دعا و زاری کنیم(ایاک نستعین).لازمهی اجتماعی این باور و نگرش، این است که نه من و نه دیگران، با هر مقام دنیوی و دینی - عرفانی،هیچ یک شرایط خدایی(خالقیت،ربوبیت،رحمت و مالکیت روز جزا) را نداریم و همه در فقر مخلوقیت و نداشتن حقّ امر و نهی ، یکسان و همپایهایم و فقط الله است که خالق و آمِر است:(اَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْاَمْرُ)اعراف/54.پس چون حقّ امر و نهی و مالکیت نان و جان ما منحصراً در دست الله است،جز در برابر او نباید سر اطاعت و تعظیم خم کنیم و آزادی فکری و عملی خود را جز در محضر او ،که عالم مطلق و قادر مطلق است، نباید فدا کنیم.اگر چنین است و کسی حق و شرایط امر و نهی بر دیگران و هم چنین امکان فراطبیعی رهاندن آدمیان از تنگناها و درماندگی ها را ندارد،اولاً همهی انسانها ، با هر پایگاه اجتماعی و با هر جایگاه معنوی و مادّی،کاملاً یکسان و همپایهاند؛ثانیاً تعامل افراد و گروههای بشر در ابعاد گوناگون سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی جز با قرارداد و رضایت دوجانبه،صحیح و مشروع نیست:( اِلّا اَنْ تَکونَ تِجارَهً عَنْ تَراضٍ مِنْکُمْ)نساء/29 و هیچ کسی، در هر لباس و مقامی هم که باشد،حقّ ویژهای برای تصمیمگیری دربارهی سرنوشت و اموال دیگران ندارد.
2. از دیگر لوازم نگرش توحیدی،زدایش ریشهای تکبّر به مثابهی منفورترین رذیلت اجتماعی است؛ گفتیم که گرچه خالقیتِ الله ربطی به باور و خوشایند ما ندارد امّا خدا شدن این خالق برای ما،کاملاً مشروط به قبول و رضایت خود ماست.دین اسلام به ما میگوید از میان مجموعهی گستردهی خدایان، فقط یکی از آنها شایستگی و شرایط خدایی کردن را دارد و آن هم بارزترین نشانهاش این است که خالق بشر و آسمان و زمین است:(اُعْبُدوا رَبّکُمُ الّذی خَلَقَکُمْ وَ الّذینَ مِنْ قَبْلِکُمْ)بقره/21.«پروردگارتان را بندگی کنید؛ همان که شما و انسانهای پیش از شما را آفریده است».وظیفهی انسانها این است که درست همان گونه که از میان یک مجموعه سکّه،با راهنمایی کارشناسان تنها سکّهی غیر تقلّبی را شناسایی و توحید می کنند، خالق جهان را نیز در اعطای اوصاف الوهی مندرج در قرآن، توحید کنند؛ یعنی،حقّ ارزشگذاری و امر و نهی،امکان فراطبیعی فریادرسی درماندگان،کبریا و بزرگی،روزیدهی و... را از مخلوقات، سلب و کاملاً به او اختصاص دهند.از نظر دین ، کبریا صفت انحصاری الله است و هیچ مخلوقی حقّ دستاندازی به آن را ندارد.تنها و تنها آفریدگار است که بنا به علوّ مقامی که دارد، شایستگی و حق دارد که انسانها در برابرش سر خم کنند، از او هراس داشته باشند، او را ستایش کنند و با انکسار و زاری به درگاهش بنالند؛ بنا بر این، طالب ستایش و حیرانی خلقان شدن و خود را از دیگران برتر پنداشتن، دست طمع در الوهیت زدن و پای از گلیم بندگی دراز کردن و همنوایی با مدّعیان خدایی و تکرار شعار نفرت انگیز و انسان سوزِ «انا ربّکم الاعلی»است که به فرمودهی صریح قرآن، سبب محرومیت از بهشت است:(وَ تِلْکَ الدّارُ الْآخرهُ نَجْعَلُها لِلّذینَ لا یریدونَ عُلُوّاً فی الْاَرْضِ و لا فَساداً)قصص/83 :«آن سرای آخرت(بهشت) را برای کسانی قرار می دهیم که در جهان،برتری طلب و فسادخواه نباشند».پیام آور محبوب اسلام(ص)نیز که پایبند و روشنگر قرآن بود یک بار در حضور صحابهی کرام اعلام کرد که هرکس ذرّهای کبّر در دل داشته باشد، وارد بهشت نخواهد شد! اصحاب سراسیمه پرسیدند: تکبّر به چه معناست؟!ایشان پاسخ داد:«اَلْکِبْرُ بَطَرُ الْحَقِّ وَ غَمْطُ النّاسِ» تکبّر نپذیرفتن حقیقت و حقیر و بیحرمت انگاشتن مردم است!
3. چنان که در ابتدای مقاله اشاره شد در فرهنگ اسلامی،دنیا گذرگاه و کشتزاری برای آخرت است و دشواریها و خوشیهای آن آزمونی است برای سنجش رفتار بشر و ارزیابی میزان دلبستگی و پایبندی او به آموزههای ایزدی و نبوی که ضامن بهروزی دنیوی و رستگاری اخروی است.یکی از آزمونهای دشوار کامیابی در قیامت ،که وصف هراسانگیز آن در قرآن زمینهساز اهتمام جدّی به نوع رفتارهای موفّقیتزا در آنجاست،نوع نگرش ما به دیگر انسانها و میزان رعایت حرمت و حقوق آنان و ملاحظهی آثار اخروی چگونگی رفتار ما با همنوعان است.
آفریدگار توانا انسانها را در پرتو اراده و حکمت خویش،همگون و همسان نیافریده است ؛بلکه افراد بشر چه از حیث توانمندیهای شخصی و چه از لحاظ اجتماعی، در ابعاد آموزشی،سیاسی،اقتصادی،فرهنگی،جغرافیایی و ... متنوّعند. این ناهمگونی،بیگمان جزیی از همان آزمون اصلی است:( وَجَعَلْنا بَعْضَکُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَهً اَتَصْبِرونَ)فرقان/20 و شخص مسلمان باید با هشیاری قلبی و ورزشهای روحی لازم، امانت آسمانی و دیانت خود را در این لغزشگاه پرخطر، از گزند آفات فرادستی(ظلم،تحقیر،تمسخر،تکبّر،تبعیض،استثمار،استضعاف،استخفاف و ...) و عوارض فرودستی(حسادت،کینه ورزی،...) پاس بدارد تا در این اختلاط اجتماعی که گذرگاه عافیت را تنگ کرده و به کمتر کسی اجازهی عبور عادلانه و امانتدارانه داده است: (وَ اِنّ کثیراً مِنَ الْخُلَطاء لَیبْغی بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ)ص/24، به سلامت و عدالت گذر کند و جامهی ایمان و آدمیت خود به غرور و حق سوزی نیالاید.زیرا در دین اسلام و آن گونه که در احادیث نبوی آمده است خطرخیزی تضییع حقّ النّاس بسیار بیشتر از ترک حقّ الله است و گناهِ تعرّض به حرمت و حقوق مردم در نظر آفریدگار، چنان عظیم و ویرانگر است که با غنای عبادی و روزه و نماز و زکات که هیچ،حتّی با احراز مقام شهادت نیز که خاصیت گناهشویی منحصر به فرد دارد، از مجازات آن نتوان رهید!برای تبلور اهمیت موضوع فرض کنید اکنون رسول نازنین اسلام(ص) دوباره زنده شده و ندای جهاد سر دهند؛ فردی مدیون و بدهکار مردم نیز لبّیکگویان با جان و زبان در رکاب شرفآمیز آن حضرت روانهی رزمگاه شود و به دنبال زخمی شدن ، از کمال بختیاری در آغوش مبارک پیامبر شهد شهادت بنوشد و جنازهاش با اشک تأیید و ترحّم رسول الله خیس و معطّر شود! زهی سعادت...! امّا بد نیست بدانیم که به رغم نیل به چنان مقامی والا و به رغم خاصیت فوق العادهی شهادت در گناهشویی،دَین مردم و حق الناس هم چنان برذمّهی او خواهد ماند و در لباس شهادت نیز در قبال آن مسئول خواهد بود:«یغْفَرُ لِلشَّهیدِ کُلُّ ذَنْبٍ اِلَّا الدَّینَ»صحیح مسلم/کتاب الاماره/ش119:«همهی گناهان شخص شهید، آمرزیده میشود مگر بدهکاری دیگران»!حال آن که هدم کعبه و آتش زدن مسجد و مواردی از این قبیل ،که به علّت جهل در نظر بسیاری از ما از قتل و هتک هزاران انسان بالاتر و زشتتر است، با یک توبه در همین دنیا قابل جبران است! همین بود راز این که دینشناس ماهری چون مولوی در تعبیری دقیق و ستودنی امّا ناآشنا و ثقیل برای ذهنیت بسیاری از ما، اعلام می کرد:« ابلهان تعظیم مسجد میکنند / در آزار عزیزان خدا جِد میکنند»! آری،آدمیان و جوامع بشری آن گاه که به علّت و نشان ناپالودگی و نابالندگی عقل و فرهنگ خویش،صنعت و ساختهی بشر را از خود بشر،محترمتر و مقدّستر بدارند،صفتی جز ابلهی برایشان نمیتوان نهاد!آن هم کدام مسجد، مسجدی که به رغم صلای پنج نوبت، کسی در آن گام نمینهد؛به بیان دردآلود اقبال لاهوری:
مسلمانان به خویشان در ستیزند
بجز نقش دویی طرحی نریزند
بنالند ار کسی خشتی بگیرد
از آن مسجد که خود از وی گریزند!
راستی میزان تطابق نگرشهای خود با تعالیم و آموزههای دینیمان را بسنجیم: ای بسا که روزانه مکرّراً با آسودگی و تحت عناوین لغزاننده و فریبایی چون زرنگی ، منطق بازار،اقتضای اجتماعی زیستن و . . . با دم و درم و قلم و قدم خویش آبرو ، مال و حتّی جان دیگران را مورد جرح و تعرّض قرار دهیم و در همان حال با حالتی حاکی از تنزّهطلبی و حرامگریزی،خود را از هدم و هتک مساجد گریزان و خشمگین بنمایانیم؛ غافل از این که پیامبر ما یارانش را از منع عربی بَدْوی از ادرار کردن در مسجد بازداشت و از آنان خواست به اقتضای منشِ ایمانی خود صبرکنند تا از قضای حاجتش فارغ شود و سپس با سطلی آب محلّ نجاست را بشویند!یا در مراسم دینی به محض اتمام برنامه و فراغت از جماعت ، بدون رعایت آداب و احترام، با فشار و زور ناتوانان و کودکان را زیر میگیریم و کفشهای آنان را له میکنیم!یا برای انجام عمل مستحبّ لمس حجر الاسود در حج، وجوب رعایت حرمت دیگران را فرو میگذاریم و به دهها شخص آزار میرسانیم و . . . ! دیگر دقّت نمیکنیم که انجام عبادت برای تمرین عبودیت و بندهوار با بندگان رفتار کردن است و شرط اثرگذاری و نشانهی قبولی عبادات، برگشتن به میان جامعه و مردم با ارمغان سلام و پیام امنیت است: ( السّلام علیکم و رحمة الله)!همین جا این نکته را نیز یادآوری کنیم که بر خلاف فرهنگ غربی که در آن خدا و انسان به عنوان دو رقیب یا دو متنازع، نمایانده میشوند و خداگرایی را مزاحم انسان گرایی میدانند، در فرهنگ اسلامی خدا مدافع و پشتیبان بشر است و اگر کسی حتّی بدون کاستی در تکالیف عبادی مانند نماز و روزه، امّا با پروندهی سیاه در حوزهی حقّ النّاس در دادگاه قیامت حاضر شود، به رغم این که علیالظّاهر در خدمت به خدا کوتاهی نداشته است، امّا به سبب مردمْ آزاری وارد دوزخ می شود:(سنن ترمذی/کتاب صفه القیام/ش 2643و صحیح مسلم/ش2581)؛آری،شرط سلامت و صداقت در دینداری و نشانهی استواری در ایمان به خدا،احترام به حرمت و حقوق انسانها و پرهیز از آزار رساندن به مردم است:«اَلْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسلمونَ مِنْ لِسانِهِ و یدِهِ»صحیح بخاری/کتاب الایمان/ش 10:«مسلمان کسی است که مسلمانان از زبان و دستش در امان باشند».هم چنین پیامبر(ص) فرموده اند: «اَلْمُؤْمِنُ مَنْ اَمِنَهُ النّاسُ عَلی اَمْوالِهِمْ و اَنْفُسِهِمْ»سنن ابن ماجه/کتاب الفتن/ش4020:«مؤمن کسی است که مردم او را بر اموال و جان خویش،امین بدانند».
چنان که دیدیم بشر در اندیشه و فرهنگ اسلامی،مخلوق ویژهی آفریدگار،برخوردار از روح الهی،مسجود فرشتگان و حامل امانت الهی است و گناه تعرّض به حرمت و حقوق او نه با نماز قابل جبران است نه با روزه نه با زکات و حتّی نه با خون شهادت!یعنی حرمت انسان در اسلام از حرمت کعبه و مسجد،بیشتر است و تبلور این امر را در این ضرب المثل مشهور می توان دید که:«می بخور ، منبر بسوزان ، مردم آزاری مکن!».البته این که این حرمت فوقالعاده چه اندازه در اخلاق و سیاست مسلمانان بازتاب داشته است،مسألهای جداگانه و مربوط به تاریخ و جامعهشناسی است و ربطی به بحث نظری-فقهی ما ندارد؛ همین قدر قابل ذکر است که پیام آور ارجمند اسلام، با آن همه پرهیزکاری و حسّاسیت شدید در حوزهی حقّ الناس،در اواخر عمر شریف خویش، با اصرار و التماس از یارانش میخواست که اگر حقّی برگردن او دارند بدون کمترین شرم و مجامله آن را مطالبه و استیفا کنند تا با مدیونی مردم در خاک نرود(ابن اثیر/ الکامل/ذیل حوادث سال 11ه.ق) ؛ در پرتو همین تعالیم و مواضع بود که امام شافعی(رح) می فرمود:«بئْسَ الزّادُ اِلَی الْمَعادِ الْعُدْوانُ عَلَی الْعِبادِ»:«بدترین توشه برای قیامت،دشمنی با بندگان است»؛ فاعتبروا یا اولی الابصار!
منطقه خاورمیانه در دهه ها و سال های اخیر و خصوصا پس از سقوط صدام و بروز ناامنی و نابسامانی در عراق، دستخوش بحران های مهمی بوده است که یکی از مهمترین محورهای این بحران ها را در اختلاف بین شیعه و سنی باید یافت.
البته بسیاری از سیاستمداران و بخشی از اندیشمندان کشورهای شیعه و سنی معتقدند این اختلاف ها بیشتر از آنکه واقعیت داشته باشد و ریشه در تقابل واقعی شیعیان و اهل سنت داشته باشد، ناشی از القائات و اختلاف افکنی های دشمنان مسلمانان است. اما هرقدر هم این موضوع واقعیت داشته باشد، نمی توان نقش نامطلوب گروه های افراطی در بین پیروان هر دو مذهب را ندیده گرفت و در هر صورت از وجود زمینه های گسترش اختلاف مذهبی در میان مسلمانان هم نباید غافل بود.
نام گذاری سال 86 به عنوان سال «اتحاد ملی و انسجام اسلامی» نشان از اهمیت اتحاد و انسجام میان مسلمانان از هر مذهب و گرایشی و با هر دیدگاه و روشی دارد. دامن زدن برخی از رسانه های جهان به تقابل میان شیعه و سنی از یک سو و رقابت و شاید کینه تاریخی بین عرب و عجم و یا عرب و فارس از سوی دیگر، یکی از اصلی ترین موضوعاتی است که امروز منطقه خاورمیانه و به خصوص عراق پس از صدام را دچار بحران کرده است.
در این خصوص، تقی رحمانی از فعالان سیاسی ملی- مذهبی در گفت و گویی به تحلیل شرایط منطقه و زمینه های کاهش اختلاف میان شیعه و سنی پرداخته است. به نظر او روشنفکران هم فارغ از نهادهای رسمی مذهب و دولت باید برای ایجاد تفاهم میان سنی ها و شیعیان کمک کنند. مشروح این گفت وگو در پی می آید.
▪ به نظر شما خاستگاه تاریخی تقابل بین شیعه و سنی در کجاست؟
در این مورد دو بحث وجود دارد. یکی بحث واقعیت تاریخی و دیگری سوءاستفاده هایی است که از این تاریخ صورت می گیرد. در حالی که اساسا در خصوص مذاهب باید تکثر را به رسمیت شناخت. همه ادیان بزرگ دارای شاخه های مختلف هستند و وقتی تبدیل به قدرت می شوند دیگر باید آنها را پذیرفته شده قلمداد کرد.
اما اگر این شاخه ها بخواهند درصدد حذف یکدیگر برآیند، آنوقت است که فاجعه بوجود می آید. شاخه ها تنها مختص به مذاهب نیست و حتی در درون مذاهب، از جمله شیعه هم جریان های مختلفی وجود دارد، به هر حال یافتن حقایق در مسائل اجتماعی و سیاسی همیشه بستگی به خاستگاه تاریخی ندارد، بلکه باید مسائل دیگری را نیز مدنظر قرار داد. به عبارت دیگر در تحقیق تاریخی باید تنوع را به رسمیت بشناسیم و بحث باید روی معیار ها متمرکز باشد نه روی مصداق ها. باید توجه داشت که در بحث ها گاهی به عنوان یک روشنفکر مذهبی حرف می زنیم و گاهی به عنوان یک سیاستمدارمحافظه کار. این دو نوع گفت وگو با هم متفاوت است. به عنوان مثال بحث آقای هاشمی و آقای قرضاوی از آن نوع گفت وگوهایی بود که نشان می داد نمی خواهند وارد مسائل عمیق تر شوند.
▪ اما در نوع خودش نوآوری محسوب می شد. اینطور نیست؟
بله، اما اینکه تنها بگوییم آمریکایی ها در منطقه چه کار می کنند و موضع اروپا چیست هیچ کمکی به حل مشکل نمی کند. البته در این گفت وگو نمایندگانی از دو نهاد قدرتمند با هم صحبت می کردند. آقای هاشمی از نهاد حکومت و آقای قرضاوی از نهاد رسمی دین. گفت و گوی این دو نهاد رسمی خوب است اما کافی نیست. به نظر من نمایندگان گرایش های گوناگون نیز باید برای گفت وگو فضا داشته باشند تا از میان این گفت و گو ها برآیندی معقول استخراج شود. به طور کلی آنچه که مشخص است، بین شیعه و سنی در تاریخ کشمکش ها و تعامل هایی وجود داشته است، اما این به معنی وجود دو طیف کاملا یکپارچه شیعه و سنی نیست. در میان این دو طیف نیز اندیشه های گوناگونی قابل رویت است.
مثلا شافعی ها دیدگاه بسیار نرمی نسبت به شیعیان دارند. به همین دلیل مثلا در زمان جمال عبدالناصر، تعامل بین آیت الله بروجردی و شیخ شلتوت باعث می شود تا شیعه هم در کنار فرقه های اهل سنت در الازهر به رسمیت شناخته شود. اما در عربستان وضعیت فرق می کند. وقتی در سال 1923 حاکمیت در آنجا شکل می گیرد نوعی مخالفت سلفی شکل گرایانه با شیعیان مطرح می شود. این حکومت سیاست های خاص دارد و از درون همین حکومت سعودی است که یک نوع گرایش بسیار افراطی به نام «اخوان» بیرون می آید. این گرایش معتقد بود که شیعیان را باید از بین برد. البته خود حکومت سعودی بعدها این گرایش را سرکوب کردند.
▪ قصد کشتن شیعیان عربستان و تشکیل یک دولت و ملت کاملا سنی را داشتند؟
بله، شیعیان حدود 15درصد جمعیت عربستان را تشکیل می دهند که در منطقه «احزا» و «قطیف» در جنوب شرقی عربستان ساکن هستند. همه این مناطق هم نفت خیز است. فشار بر اینها بسیار زیاد بود اما این فشار را نه همه اهل سنت بلکه تنها گرایشی خاص از اهل سنت اعمال کردند. این گرایش خاص هنوز حضور دارد. اما علت این فشار، نوع برداشت اهل سنت در یک شرایط و زمان خاص بود. مثلا در یک دوره ای انقلاب ایران سبب ایجاد این فشار ها شد. اما از 1990 به این سو خود دولت عربستان هم سعی کرده است از میزان این فشارها کم کند.
▪ در این بحث ها جایی برای روشنفکران باقی می ماند؟
ما نباید طیف ها را یکدست ببینیم. شیعیان و اهل سنت یکدست نیستند. شیعیان به جز ایران در همه جا در اقلیت هستند. بنابراین هر نوع فعالیت و گشایش در راستای دموکراسی به نفع اقلیت شیعه است. ببینید مثلا در اردن یا بحرین، شیعیان راه تعامل با حاکمیت را در پیش گرفته اند. چرا؟ چون آن دیدگاهی که نسبت به عربستان دارند، نسبت به دولت اردن و بحرین ندارند. در عراق هم دموکراسی به نفع شیعیان است. به اعتقاد من وقتی نهادهای رسمی با هم بحث می کنند، مسئله قدرت و ثروت مطرح می شود. آنچه هم اکنون در عراق در حال وقوع است، بستگی به همین مسئله دارد.
با رفتن صدام منافع قدرت در عراق جابه جا شده است. امروز شیعیان در عراق قدرت دارند. از این رو برخی که منافع خود را از دست داده اند برای بازیابی آن پشت شیعه و سنی سنگر می گیرند و این دو را به جان هم می اندازند. چرا؟ چون زمینه هایی از اختلاف بین شیعه و سنی وجود دارد برای همین به راحتی می توان بین این دو جنگ ایجاد کرد. این مسئله سوءاستفاده سیاسی از مذهب است. آنچه در عراق امروز اتفاق می افتد ناشی از همان تقابل و زمینه تاریخی است اما گاهی، ازجمله در عراق امروز صورت مسئله پاک می شود. اما به یک نکته دیگر هم باید توجه داشت و آن اینکه تحول همواره وجود داشته و برخوردهای امروز هم ناشی از همین تحولات است.
نه اهل سنت و نه شیعیان همواره گرایش های ثابتی نداشته اند. شیعیان در دوره ای به دنبال ایدئولوژی های عربی رفتند. وقتی از این ایدئولوژی ها جواب نگرفتند به دنبال ایدئولوژی های دیگر مثل «بعث» و «سوسیالیزم» رفتند. اما وقتی از اینها هم چیزی دستگیرشان نشد دوباره به برداشت های سیاسی از شیعه و در دوره ای به ویژه با الگوی یکجانبه انقلاب ایران به گرایش های بنیادگرایی از شیعه، روی آوردند. ولی همه این شیعیان بنیادگرا نشدند. لذا نکته مهم در تقابل بین این شیعیان و اهل سنت، نوع مواجهه هاست. شیعیان عربستان، ایران، عراق و... گرایش های یکپارچه ای ندارند، از این رو گاهی صف بندی ها اینها را نسبت به هم نزدیک و دور می کند. از سوی دیگر کلیت اهل سنت موافق برخورد با شیعیان نیست.
اما گرایشی از اهل سنت وهابی در پاکستان و عربستان و امروز در عراق و در میان القاعده تقویت می شود که مدافع برخورد با شیعیان است. باید ببینیم ریشه این نوع گرایش چیست. صف بندی ها مدام در حال تغییر است. عربستان، یعنی نهاد رسمی اهل سنت زمانی در مقابل کمونیسم افغانستان قد علم می کند. در زمان دیگر «القاعده» که گرایش بنیادگرایی دارد با آمریکا درگیر می شود.
▪ می خواهید چه نتیجه ای بگیرید؟ فکر می کنید منطقه خاورمیانه که زمین بازی این دو طیف از مذهب شده است در چه شرایطی قرار دارد؟
به نظر من پس از فروپاشی شوروی، همان طور که هانتینگتون هم خیلی منفی اما بسیار دقیق می بیند جهان با سه چالش مواجه می شود. چالش قومی و ملی، فرهنگی و مذهبی. اکنون در منطقه ما کسانی که می خواهند به دموکراسی کمک کنند ابتدا باید سعی کنند این چالش ها را بشناسند. نباید این چالش ها نادیده گرفته شود. یک ایرانی، حتی اگر سکولار باشد نمی تواند بگوید تقابل بین شیعه و سنی مسئله من نیست. جنگ بین شیعه و سنی می تواند این منطقه را به جهنم بدل کند. در اینجا اگر جریان روشنفکری تحلیلگر است، باید به تحلیل چالش ها بپردازد.
به نظر من در ایران با هر سه چالشی که هانتینگتون پیش بینی کرده مواجه هستیم. بنابراین پاسخ به این چالش ها را باید در نظر داشت. نمی توان به نادیده گرفتن چالش ها پرداخت. مثلا اگر ما مسلمان و شیعه هستیم نباید در مورد مسلمانان سنی سختگیری کنیم. در تهران که می خواهد پایتخت کشور تاثیرگذار جهان اسلام باشد هنوز اهل سنت یک مسجد ندارند. جریان روشنفکری باید سعی کند در کشوری که در آن هم مسئله قومی و هم فرهنگی و هم مذهبی وجود دارد، همگان را به تعامل با یکدیگر دعوت کند.
▪ بله، اما مسئله اصلی این است که در جریانات رسمی جایی برای روشنفکران وجود ندارد. بحث بر سر اهل سنت حاکم در عربستان و دولت شیعی ایران است. این دو دشمن مشترکی به نام آمریکا نیز در منطقه دارند که شعار دموکراسی می دهد. به نظر شما ادامه این راه در نهایت میدان را برای شیعه و اهل سنت بنیادگرا و غیرتعاملی باز نمی کند؟
آمریکایی ها نه طرفدار سنی ها هستند و نه طرفدار شیعیان. آمریکایی ها پراگماتیست هستند، بنابراین با هیچ جریانی اتحاد و دشمنی طولانی مدت ندارند. آمریکا در عراق ظاهرا پشت کردها و دولت شیعیان است، اما این پشتیبانی دائمی نیست.
در این مواجهه ها که آمریکا هم در آنها حضور دارد، نهادهای رسمی هم وجود دارند که کار خودشان را می کنند، اما نیروهای تاثیرگذاری هم هستند مانند روشنفکران که باید با بحث و تحلیل جامعه را به سمتی هدایت کنند که نهادهای رسمی مجبور شوند به خاطر منافع خودشان معقول تر عمل کنند. روشنفکران باید از طریق افکار عمومی به نهادهای رسمی برای برداشت ها و موضع گیری های معقول تر فشار وارد کنند. روشنفکران ما باید قرائتی از شیعه ارائه دهند که سنی ها را آزار ندهد.
▪ یعنی چه نوع شیعه ای؟
شیعه تعاملی. شیعه تقابلی می گوید من حق هستم و بقیه ناحق. اما شیعه تعاملی بر گفت وگو و ارتباط تاکید دارد. شیعه تقابلی به برخورد ها کمک می کند و در این شرایط نهادهای رسمی هم موضع گیری هایی در همین راستا خواهند داشت که به خشونت و درگیری دامن می زند. مثلا «علامه فضل الله» لبنانی می گوید اگر جنگ بین شیعه و سنی درگیرد مردم به سمت سکولاریسم می روند. اکنون در عراق این جنگ وجود دارد. باید معیارهای تفاهم را تبلیغ کرد نه معیارهای تقابل را.
▪ به نظر شما تاریخ اسلام، تاریخ تعامل این دو گرایش است یا تقابل؟
جنگ ها همواره سیاسی و بر سر قدرت بوده، اما همواره صحنه هایی از جنگ و صلح وجود داشته است.
▪ صحنه های صلح کجا بوده؟
مثلا بین شیعه امامیه و اهل سنت رسمی. بحث شیعه انقلابی که قصد براندازی قدرت سیاسی را دارد فرق می کند. این را نباید با شیعه امامیه یک کاسه کرد. اسماعیلیان می خواستند عباسیان را سرنگون کنند. نیمی از طرفداران حسن صباح شیعه 12 امامی بودند. اینها را نمی توان در بررسی بین شیعه و سنی به عنوان تقابل شیعیان با اهل سنت ارزیابی کرد. آنچه امروز به عنوان تقابل شیعه و سنی می شناسیم ناشی از ظرف های تنگ و کوچک ساختارهای جدید برای ایجاد تقابل بین شیعه و سنی است. اگر دولت ها کمی متسامح تر شوند بسیاری از این مسائل هم از بین می رود.
▪ اگر قرار باشد دولت های منطقه متسامح تر شوند که خود به خود این بحث ها هم موضوعیت نخواهد داشت، اما بحث این است که شما می خواهید یخ های بین دو جریان را آب کنید، در حالی که هریک حافظه تاریخی مربوط به خود را دارد. از سویی این دو جریان در واقع دو حاکمیت سیاسی متفاوت، قدرتمند، رقیب و غیرهمسوی منطقه را نیز عینیت بخشیده اند. حاکمیت ایرانی و حاکمیت عربی، تلقی و برداشت ایرانی و تلقی و برداشت عربی. عرب و عجم. در تعامل ایرانی شیعه با سنی هایی که اغلب عرب هستند، تلقی مذهبی شاید در درجه دوم اهمیت قرار داشته و بحث ملیت پررنگ تر باشد. بعضی از ایرانی ها تصور مثبتی از حمله اعراب در زمان خلیفه دوم به ایران ندارند.
در تعاملی که شما دنبالش هستید و روشنفکران را مبلغ آن می دانید با این حافظه تاریخی چه باید کرد؟ تکلیف روشنفکر ایرانی در پاسخ به سوال یک شیعه ناسیونالیست ایرانی در همین مورد چیست؟
ما نمی توانیم این حافظه تاریخی را پاک کنیم، اما باید به ضعیف کردن آن بپردازیم. نخبگان باید عقیده ای را که می تواند در خدمت مردم باشند به «بردار» تبدیل کنند. باید در این تبدیل به باورهای مردم توجه کرد. صدام وقتی به ایران حمله کرد، گفت من سردار قادسیه هستم. هنوز بسیاری از شیوخ عرب معتقدند که جنگ شیعه و سنی نداریم بلکه جنگ فارس و عرب داریم. اینجاست که قومیت دستخوش اهداف مذهبی قرار می گیرد.
از این رو منطقه همواره استعداد دعواهای فرهنگی، قومی، مذهبی و... دارد. ما نمی توانیم به حذف این هویت ها و حافظه ها بپردازیم اما می توانیم آنها را لطیف کنیم. روشنفکران و روحانیون باید از تیزی این عقاید بکاهند. وظیفه روحانیون و علما تیز کردن و انفجاری کردن این حافظه های تاریخی نیست. صورت مسئله را نمی توان پاک کرد، اما روحانی، روشنفکر و اندیشمند مثبت کسی است که تنش را به تفاهم تبدیل کند نه اینکه به جنگ دامن بزند.
▪ بله، اما شما نقش دولت ها را کنار بگذارید. به نظر شما در این صورت تقابل شیعه و سنی در منطقه موضوعیت خواهد داشت؟
نه.
▪ پس بحث اصلی متوجه دولت هاست؟
ببینید از آنجا که مذهب یک پدیده اجتماعی است همواره نهادهای رسمی توان دستکاری و سوءاستفاده از آن را دارند. مذهب یکی از چیزهایی است که به سرعت عوام زده می شود. در عین حال مذهب می تواند به سرعت مردم را به غلیان درآورد و نیرو بسیج کند.
▪ حالا به نظر شما در منطقه خاورمیانه در زمینه جنگ شیعه و سنی ساخت فکری وجود دارد؟
ریشه هایی وجود دارد. این ریشه و آمادگی در برخی از باورهای مردم منطقه وجود دارد که قابل مشتعل شدن است اما ابتدا به ساکن نمی تواند مشتعل شود.
▪ به نظر شما مشخصا در کجای ساخت فکری شیعیان و اهل سنت این ریشه ها وجود دارد؟
آموزه هایی وجود دارد که مثلا گاهی در مساجد هم تکرار می شود. از حضرت فاطمه می گویند و اینکه حق او را پایمال کرده اند. مسلما حکومت حق امام علی بود اما از ایشان سلب کردند، ولی افراطی ها در ادامه کم کم می گویند هر کس امام علی را قبول ندارد به بهشت نمی رود. به مرور این باور ها گسترش می یابد. این باور ها ابتدا به ساکن هجومی نیست اما زمینه های تفاوت و تقابل را ایجاد می کند. این مسئله در اهل سنت هم وجود دارد. بسیاری از این باور ها ریشه تاریخی ندارد، اما وقتی پشت این باور ها تبلیغات قدرتمند سیاسی قرار می گیرد به راحتی می تواند از آن استفاده کند.
▪ اکنون عراق تبدیل به زمین برخورد و میدان زورآزمایی این دو گرایش شده است. تحلیل شما از این اوضاع چیست؟
بحث عراق کمی متفاوت است. در آنجا مسئله از شیعه و سنی شروع نشد بلکه بافت قدرت دستخوش تغییر شد. عده ای از شیعیان عراقی از جمله کسانی هستند که تجربه سرکوب دولت سعودی را در مناطق شیعه نشین آن کشور دارند. وضعیت امروز در عراق نتیجه این است که شیعیان تا زمان صدام به لحاظ عددی در اکثریت بودند اما به لحاظ قدرت و منافع در اقلیت و درست در وضعیت تقارن با اهل سنت قرار داشتند. این جایگاه با رفتن صدام جابه جا شده است. با وجود آن زمینه های برخورد در بین شیعه و سنی، جابه جایی قدرت سبب شده است که تقابل بین این دو طیف ایجاد شود.
این استعداد را باید کاهش داد، در غیر این صورت زمینه های فوق آتش داغی برای شعله ور شدن هستند. نکته تاریخی که در مورد عراق می توان گفت این است که منطقه بین النهرین که همان تمدن «آشور» است در واقع میزبان تمدنی خشن بوده است. تمدن های این منطقه نتوانستند ایدئولوژی های کاتالیزور بین حاکمیت و مردم ایجاد کنند. برعکس ایرانی ها با ارائه نظریه سلطنت موفق به این کار شدند.
عراق از زمان فروپاشی عثمانی تا به امروز همیشه دچار جنگ و خون بوده است. در منطقه «نینوا» که اکنون بیشترین خشونت ها وجود دارد، استعدادی از خشونت موجود است که همواره می تواند با ایدئولوژی ها و شرایط مختلف خود را بازتولید کند. خشونتی که در 50 سال اخیر در عراق تولید شد در کل تاریخ ایران و اردن سابقه ندارد. کمونیست کشی ای که مذهبیون عراق راه انداختند در ایران سابقه ندارد.
▪ با توجه به این تجربه در جریان عراق به نظر شما مذهب در ژئوپلتیک خاورمیانه در چه موقعیتی قرار گرفته است؟
مذهب در جای بسیار مهمی قرار گرفته است؛ مرحله تعیین تکلیف. اگر دو طیف تعاملی و تقابلی از هر دو جریان شیعه و سنی راه تقابل را در پیش گیرند منطقه را آتش و خون فرا می گیرد، اما اگر راه تعامل را در پیش گیرند راه برای دموکراسی هموار می شود.
▪ نقش دولت های منطقه در این فرآیند چیست؟
باید وارد پیمان های سیاسی، امنیتی، فرهنگی، اقتصادی و... با یکدیگر شوند و رشته های همگرایی را مستحکم تر کنند. این همکاری ها نباید هویت های منطقه را نادیده بگیرد. نوعی درایت لازم است. به جای صف بندی هایی که اکنون تحت عنوان لیبرال، سکولار، چپ و... وجود دارد باید معیار ها را تغییر دهیم. باید دنبال دموکراسی ملی فراگیر باشیم. این دموکراسی باید حق شهروندی همه را به رسمیت بشناسد. در این پروسه باید ببینیم که اسلام، لیبرالیسم، کمونیسم، سکولاریسم و... به چه چیزی می توانند کمک کنند. ببینیم کدام قسمت از این پروسه با کمک این جریانات سهل تر پیش می رود. ما باید به چنین معیارهایی برسیم. ما همیشه «در» باغ سبزی تحت عنوان جامعه مارکسیستی، جامعه توحیدی و... در مقابل خود قرار داده ایم.
روشنفکر باید مدافع دستیابی به جریانی از دولت های ملی در منطقه باشد که در آن قومیت ها به حقوق شهروندی و انسانی خود دست یابند. تیزکردن قرائت های دیگری از جمله قرائت های لیبرالی، اسلامی، مارکسیستی و... درنهایت منجر به بازنده بودن آزادیخواهان خواهد شد. نه ایدئولوژی و نه حتی شیعه و سنی نتوانست در منطقه مخرج مشترکی که بتواند آزادی های اساسی همه مردم منطقه را تضمین کند، ارائه دهد.
▪ چرا چنین شد؟ اکنون هم در منطقه خاورمیانه ضرورت ندارد که شیعه و سنی به هم نزدیک شوند؟
بله. اکنون این ضرورت وجود دارد و روشنفکر منطقه نیز باید این را بفهمد. ضرورت دیگری هم در منطقه وجود دارد مبنی بر اینکه این شیعه و سنی که به همدیگر نزدیک می شوند، باید با تسامح با یکدیگر برخورد کنند. در واقع وحدت مسلمانان و نزدیکی شیعه و سنی باید در راستای توسعه و تفاهم برای به وجود آمدن یک مخرج مشترک و در راستای منافع ملی باشد نه برعلیه سکولارها، لیبرال ها و...
▪ این مسئله مبتنی بر هماهنگی بین کشورهای منطقه است. به نظر شما کشورهای منطقه و ایران می توانند با هم هماهنگ شوند؟
نه. ایران همیشه در طول تاریخ تنها بود، اما ایران باید جهانی نگاه کند. اگر ایران بتواند مشکلش را با جهان حل کند بقیه مشکلات هم یک به یک حل خواهد شد. اصلا اگر مشکل ایران با جهان حل شود کشورهای منطقه مجبور می شوند راه تعامل با ایران را در پیش گیرند.
منبع:روزنامه کارگزاران
و وب سایت مهندس میثمی
در چند ساله اخیر و به ویژه پس از پدید آمدن خشونتهای فرقهای در بخشهای مختلف ممالک اسلامی، بسیاری از دلسوزان جهان اسلام بر آن شدند که جهت توقف این گونه اقدامات به چارهاندیشی بپردازند و یکی از مهمترین راهکارهای پیشنهادی، تقریب مذاهب و وحدت اسلامی بوده است. پیشنهادی که اصولاً هر گاه آتش جنگ های فرقهای زبانه میکشد از سوی برخی دلسوزان مطرح میشود ولی در عمل شاهد نتیجه خاصی از این گونه پیشنهادات نبودهایم. در ابتدا میخواستم این پرسش را مطرح کنم که آیا یک شیعه راستین و یک سنی معتقد میتوانند سر یک میز به گفت وگو بنشینند و به مفاهمه برسند؟
تشیع و تسنن دو تفسیر از اسلام هستند. تنوع تفاسیر در تاریخ دین و مذهب اختصاص به اسلام و غیراسلام ندارد. دنیای مسیحیت هم تجربه تنوع تفاسیر را داشته و نتیجه آن به وجود آمدن سه شاخهی کاتولیک، پروتستان و ارتدوکس بوده و در بودیسم و ادیان هندی نیز شاهد این روند هستیم. در خود شاخههای تشیع و تسنن نیز شاهد تنوع تفاسیر کلامی، فقهی، فلسفی و... هستیم.
من فکر میکنم در جهان کنونی که نه تنها مسلمانان بلکه پیروان سایر ادیان آن مجاورت و همبستگی قرار گرفتهاند، ما شاهد جوامع چندفرهنگی هستیم که اساساً تصور یک جهان همراه با صلح و روابط مسالمتآمیز بدون تفاهم و درک متقابل از دیگری میسر نخواهد بود. حال میتواند این دیگری، دیگر مذهبی یا ممکن است دیگر برون دینی باشد.
در زمانهای که ما در ایران نه تنها از گفت وگوی بین ادیان بلکه از گفت وگوی فرهنگ ها و تمدن ها سخن میرانیم، گفت وگوی بین تشیع و تسنن از ضرورتهای اولیه به شمار میرود.اجازه بدهید گریزی به تاریخ بزنم. امام علی از نظر شیعیان نخستین امام مذهب تلقی میشود. طرز نگاه ما به تاریخ ایشان و امامان پس از وی میتواند بر نحوهی برخورد ما با برادران اهل تسنن اثرگذار باشد.در اینجا ابتدا باید به این نکته توجه داشت که برخلاف معمول که تاریخ را از منظر کلام مورد مطالعه قرار میدهند باید کلام، تئولوژی و الهیات را که محصولی از تحولات تاریخی است از منظر تاریخ مورد مطالعه و تأویل قرار داد. اگر ما از این زاویه به این بحث نگاه کنیم و مباحث کلامی متأخری که بر بستر منازعات فکری و مذهبی پس از قرون دوم و سوم تکوین و تعین یافته است را دور بزنیم و اگر اجازه ندهیم قابهای تصویری ایجاد شده در قرون پنجم و ششم حائل و مانعی در نگاه ما به تاریخ قرون نخستین هجری شود، در آ ن صورت عرض میکنم که طبیعتاً امام علی به عنوان کسی که رفتار و سیره وی بیگمان الگوی شیعیان است میتواند بهترین معیار در بحث ما باشد. امام هر چند معتقد بود که بر خلافت احق و اصلح است اما عملاً پس از آنکه خلیفه نخست مستقر شد با خلفا با کمال احساس مسئولیت و به صورت مشفقانه روبهرو شد و از هر کمکی که باعث پیشرفت و قدرتیابی اسلام میشد، که در آن زمان در زمامداری خلیفه متبلور شده بود، دریغ نمیورزید. یاران امام نیز بدین گونه عمل میکردند .شما می دانید که امام علی در دوره خلفای سهگانه مشفقانهترین و کارسازترین مشورتها را به آنها داده است.
هنگامی که خلیفه اول عزم مرزهای روم و شام را کرده بود امام داهیانه به وی گوشزد کرد که «ان فعلت ظفرت». اگر این کار را انجام بدهی پیروز خواهی شد.در مورد خلیفهی دوم هم که از این گونه موارد به وفور یافت میشود. در زمان خلیفهی سوم نیز علی بن ابیطالب با در پیش گرفتن مشی اصلاحطلبان تلاش فراوانی برای فروکش کردن بحران از خود نشان داد و سعی کرد با انتقال خواستهای معترضان به خلیفه و ترغیب وی به پذیرش این خواستها این بحران به صورت مسالمتآمیز حل شود.یاران امام از جمله حذیفه بن یمان، سلمان، عمار، مالک اشتر و... که از خالصترین شیعیان تاریخ بودند نیز در دستگاه خلفای سهگانه حکومت میپذیرفتند و سمت فرمانده نظامی به عهده داشتند.به طور خلاصه اگر بخواهیم برای وحدت اسلامی بنیانگذاری بیابیم بدون شک خواهیم دید که علی بن ابی طالب نخستین بنیانگذار و منادی وحدت اسلامی بوده است. چرا که علی(ع) اساساً به مسأله خلافت و احقیت خود از چارچوب تنگ فرقهای نگاه نمیکرد. به همین دلیل است که در برابر خلفا سیاست اتحاد - انتقاد را در پیش گرفت.در جای خود انتقادات سازنده را مطرح می کرد؛ انتقاداتی که موجب اعتلای جامعه اسلامی بود نه اینکه به دو تکه شدن آن منجر شود.در اینجا لازم میدانم نگاهی نیز به مبارزات شیعیان در قرون اول تا سوم داشته باشم. متأسفانه برخی مبارزات عدالتطلبانه علویان در برابر دستگاه جور را به نوعی مبارزه فرقهای تقلیل میدهند. در حالی که آ ن مبارزات به هیچ وجه فرقهای نبوده است.
مبارزات فرقهای در واقع چند قرن بعد به وجود آمده و اگر تحلیل کنیم خواهیم دید که در این منازعات عامل قدرت و دست سیاست نقشی اساسی بازی میکند.بله درست است که اختلافات شیعه و سنی فقط مرتبط با قرن بیستم یا زاییده استعمار نیست. به طور نمونه در قرن پنجم تا هفتم در همین بغدادی که امروز شاهد چنین فاجعه غیرانسانی به نام دین هستیم درگیری ، کشمکش و جنگ فرقهای وجود داشت اما آن زمان هم اگر به درستی بنگریم دست وزیر و امیر و صاحب قدرتی را در این درگیری ها خواهیم یافت که برای تامین منافع خود تودههای مردم را به طرفداری یا مخالفت با فرقهای به جان هم میاندازند.در قرون سوم و چهارم مباحث بیشتر نظری و تئوریک است که علمای مختلف از شیعه و سنی گرفته تا معتزلی و اشعری و بقیه صاحبان مشارب مختلف به آن میپرداختند.اما هنگامی که قدرت، این مباحثات فکری را به مباحثات اجتماعی بدل کرد و آن را ابزاری برای تحکیم جایگاه خویش قرار داد مسأله از صورت دو یا چند تفسیر از اسلام خارج شد. لذا در پاسخ به پرسش شما عرض من آن است که امکان اینکه تشیع و تسنن در اسلام یا کاتولیسیسم و پروتستانیسم در مسیحیت را نهایتاً منحل کنیم و به نظریهای واحد برسیم امکان ندارد. لذا بدین معنی وحدت تسنن و تشیع امری است ممتنع، همانگونه که در مذاهب اهل سنت نیز این تصور که مذهب شافعی با مذاهب حنبلی و مالکی ادغام و اختلافات رفع شود غیرمنطقی خواهد بود. در بین فرق شیعه نیز این راه حل پاسخ نخواهد داد.اختلاف نظر و اختلاف تفسیر یک امر ناگزیر است، چه در چارچوب کلی انسانی چه در چارچوب میان دینی یا درون دینی و حتی درون مذهبی...با این حال بحث وحدت شیعه و سنی امکان دارد. در این باره میتوان با دو رویکرد به این وحدت نگاه کرد. یکی آنکه به صورت تاکتیکی و کاملاً سیاسی و غیراستراتژیک به این امر نگاه کنیم که میتوانم بگویم این بحث، بحث تازهای نخواهد بود. حداقل قدمت این شعار به دو قرن گذشته خواهد رسید. به طور مثال نادرشاه افشار در این وادی گام نهاد اما پروژه وی به سرانجام نرسید، نادر برای دستیابی به هدف خود حتی علمای مشهور شیعه و سنی را در نجف گرد هم آورد و آنان در آنجا وثیقهای گذاشته اما در عمل شاهد بودیم که نتیجه ماندگاری از این اقدام حاصل نیامد.اقدامات سلطان عبدالحمید عثمانی، سیدجمال الدین اسدآبادی و... را نیز میتوان در این چارچوب ارزیابی کرد.تلاش ارزشمند علمای روشن اندیشی چون شیخ شلتوت مفتی اعظم الازهر و آیت الله بروجردی و کنفرانس تقریب مذاهب نیز گامهایی جهت رسیدن به وحدت اسلامی بود. اما این کوششها به جایی نرسید.
ببینید آقای دکتر، در همین زمینه همکاری امام علی با خلفا و بیعت با آنها که در بحث خود به آن اشاره کردید برخی آقایان معتقدند که علی(ع) از روی ناچاری دست به این کار زده است و اگر ایشان توانایی داشت و مبسوط الید بود به هیج وجه تن به این بیعت نمی داد.
هرگونه وحدتی زمانی اصولی است که شما دیگری را بپذیرید. نه اینکه اختلاف نداشته باشید بلکه طرف مقابل را به رسمیت بشناسید. متأسفانه در طول تاریخ چه در تسنن و چه در تشیع کسانی هستند که طرف مقابل را اساساً خارج از اسلام میدانند. بدیهی است که با رویکرد افراطی اساساً فصل مشترکی برای گفت وگو و وحدت باقی نمیماند و در این صورت نباید انتظاری بهتر از وضعیت دوره صفوی و عثمانی داشته باشیم. طبیعتاً هر وحدتی مبتنی بر اصول استراتژیک است. در هر وحدتی روش حل تضاد عبارت است از حل تضادهای فرعی در پرتو تضادهای اصلی. به عبارت دیگر، ما مسائلی مهمتر داریم که برای حفظ این مصالح از مصالح کم ارزشتر چشم پوشی میکنیم. این بحث منطق هر وحدتی است اما باید توجه نیز داشت که به میزانی که تفسیر ما از تاریخ تشیع و تسنن تغییر کند استراتژی ما در رابطه با فرق اسلامی نیز متفاوت خواهد شد.اگر ما تاریخ اسلام و تشیع را به گونهای ببینیم و تفسیر کنیم که ظلمی پایهگذاری شده و تا امروز ادامه یافته است، چاره این است که راه آمده را به عقب برگردیم. به گونهای عمل خواهیم کرد و اگر تاریخ را به گونهای دیگر تفسیر کنیم طبیعتاً رفتارمان به گونهای دیگر خواهد بود.فهم و درک ما از تشیع به طور حتم بر روی استراتژی و عمل ما نیز تأثیر خواهد داشت.
حال این پرسش مطرح میشود که شرایط یک گفت وگوی سازنده و معطوف به هدف چیست؟
در هر گفت وگو اولاً باید هدف گفت وگو مشخص شود. من میخواهم گفت وگو کنم برای محکومیت دیگری، قانع کردن وی یا درک نظریات طرف مقابل و اهداف دیگر؟هر کدام از این هدفها نوع برخورد و فضای گفت وگو را تغییر میدهد و دومین مسأله که بیارتباط با هدف نیست احتمال تصحیح خود است. این گفت وگو شاید به تصحیح من نیز منجر شود. اگر وضع من پس از گفت وگو تغییر نکند در اصل گفت وگویی صورت نگرفته است. در گفت وگو نباید طرف مقابل را سیاه و خود را سفید دید از دیگر موارد بسیار مهم شرط اعتماد متقابل است. این مسأله در مسائل سیاسی نیز قابل بررسی است. اگر جناح الف جناح ب را وطنفروش و ستون پنجم بداند اصولاً گفت وگو از حیز انتفاع ساقط شده است.هر گفت وگویی رابطه دو عالم دیگر است. دو عالم دینی، دو عالم سیاسی و این عوامل باید ابتدا الفبای زبان همدیگر را بشناسند، معمولاً با پیشداوری وارد گفت وگو میشویم. ما از گذشته باری را حمل میکنیم و با این پیشداوری و میراث گرانبار و تحمیلی که به بحث میآوریم جلوی بسیاری از تعاملات را میگیریم. بالاخره باید بپذیریم که مشترکات اصولی داریم و بر این مشترکات پای بفشاریم.
هویتمان چه میشود؟
این نگاه شما به هویت نگاهی قدیمی و منسوخ است. در دنیای امروز هویتها دیگر یک تکه و استاندارد نیست. چه کسی میتواند بگوید محدوده هویت من اینجاست؟ هویتها مرزهای شکننده و لرزانی یافتهاند. همگی ما هویتهای متفاوتی داریم. هویتها هم به صورت عمودی و حالت سلسله مراتبی و هم به صورت افقی و حالت Overlab و همپوشانی دارد. بدین معنی که هویتها همیشه با هویتهای دیگر قابل تعریف هستند. شمای شیعه با برادر سنی در خارج هویتی ایرانی دارید و در برابر یک مسیحی هویت اسلامی و در برابر یک آتئیست هویتی خداپرست خواهید داشت.هویتها ثابت، مطلق، همهجایی و همیشگی نیست.باید از هویت درکی سیاسی و متنوع داشت. در چنین صورتی شیعه و سنی با توجه به مشترکات هویتی خود و رسیدن به حوزههای مشترک امکان اتحاد مییابند. هر اتحاد احتیاج به مخرج مشترک دارد.
اتفاقاً برخی معتقدند که خدا مشترک است اما بهشت و جهنم مخصوص فرقهای خاص است.
بله، متأسفانه در برخی کنفرانسهای رسمی بیان میشود که خدای ما و طرف مقابل فقط اشتراک لفظی دارد و هیچ گونه اشتراک معنوی وجود ندارد.
اتفاقاً در مناظره آقای هاشمی رفسنجانی و آقای قرضاوی که از الجزیره پخش شد؛ قرضاوی به همین مسأله اشاره کرد و گفت شیعیان با استفاده از تقیه در برابر ما میگویند به بزرگان اهل سنت احترام میگذاریم اما در جمع خود آنها را مورد لعن و اهانت قرار میدهند.
تقیه به معنی آنچه را که مصلحت نیست بر زبان جاری نکنید در زمانی که در خطر قرار گرفتهاید امری است معقول و پسندیده. دو آیه در قرآن ناظر بر این مفهوم وجود دارد. در یکی از این آیات بیان شده که هر چند فرار از جنگ پذیرفته نیست اما اگر عقبنشینی از سر تقیه و برای حمله از نقطه دیگری باشد درست است و مورد دیگر درباره سمیه و یاسر است که زیر شکنجه حاضر به بیان بیزاری از دین اسلام نشدند و در نتیجه شهید شدند اما عمار با این ترفند از شکنجه کفار رهایی یافت و در این باره آیهای نازل شد و این اقدام عقلانی را تایید کرد.از طرف دیگر در بین شیعه و سنی مفهومی به نام نفاق وجود دارد که از سوی هر دو آنها محکوم است و از کفر بدتر.اگر تقیه به معنای نفاق باشد محکوم است. اگر من شیعه تو سنی را کافر بدانم اما در زبان تو را مسلمان بگویم منافق هستم.در حال حاضر مسائل بسیار مهمتری از خود ویژگیهای فرقهای وجود دارد که باید به آنها توجه کرد. علی بن ابی طالب لابد مسائل مهمتری از خلافت را مشاهده کرده است که چشم پوشی از خلافت در قبال آن اولی بوده است.علی(ع) که از دوران کودکی در دامان پیامبر و تحت تأثیر تعالیم اسلامی بزرگ شده است و دوران جوانی خود را صرف استحکام اسلام کرده است، مهمترین مسأله را دین و سرنوشت مردم میداند؛ میراث پیغمبر و سرنوشت امت پیغمبر...علی(ع) که ما میشناسیم بر سر دوراهی خلافت یا بیعت با خلفا حفظ اسلام را مهمترین هدف میداند. متأسفانه برخی از ما شیعیان از یک سو مقام فرابشری به علی(ع) میدهیم از سوی دیگر در توجیه بیعت با خلفا او را چنان پایین میآوریم که وی از موضع ضعف با آنان بیعت کرد. این امر برای یک سیاستمدار معمولی دارای پرنسیپ نیز امری منفی تلقی میشود یا اینکه حضرت علی شجاعت امام حسین را نداشت؟در عمل علی(ع) یک اصل را میفهمیم که اسلام مهمتر از خلافت علی است. اگر خلافت مهمتر بود امکان نداشت علی(ع) زیر بار بیعت برود.برخی شیعیان امروز نیز خلافت علی(ع) در قرن یازدهم را اصل گرفتهاند و معتقدند همه چیز باید فدای این اصل شود. از سرنوشت مسلمانان گرفته تا مسائل اساسی و اصولی دیگر. در اینجا باز هم تاکید میکنم که باید به نقد نگاهمان از نظر تاریخی پرداخت. اساساً مفهوم شیعه و سنی مرتب قبض و بسط پیدا کرده است. شیعه قرن چهاردهم مانند شیعه قرن چهارم نیست حتی نظرات بسیاری از علمای شیعه با هم متفاوت است.
اینکه فرق اسلامی مشترکات و مفترقات خود را بشناسند چیز جدیدی نیست. مطمئناً در 1400 سال گذشته همه مشترکات و مفترقات مورد کند و کاو قرار گرفته است. با این حال شاهدیم که از خشونتها چیزی کاسته نشده است، فکر میکنید که اصولاً این دیالوگها باید چه ثمرهای داشته باشد و آیا منطقاً مثمرثمر خواهد بود؟
ببینید، ما دو نوع گفت گو داریم؛ گفت وگوی علمی میان عالمان به عبارت دیگر مباحث نظری و دیالوگ برای درک متقابل و داد و ستد اندیشهها و تلاش برای فهم بهتر از دین. این گونه گفت وگوها مختص آکادمیها، حوزههای علمیه، مدارس و دانشگاهها است. اما گفت وگوی دیگر که ما منتظر مشاهده آثار آن در بین مردم هستیم چیز دیگری است. در پرانتز بگویم که ما باید تاریخ شیعه و سنی را واقعبینانهتر مطالعه کنیم. اگر به تاریخ روابط خشونتآمیز دروندینی نگاهی بیفکنیم درخواهیم یافت که در عالم مسیحیت این گونه رفتارها بسیار خشنتر و شدیدتر بوده است. کشتارهای کاتولیکها و پروتستانها در تاریخ مسیحیت قابل مقایسه با درگیریهای درون اسلامی نبوده است. تلورانس دینی مذهبی در اسلام چه از منظر درون دینی و چه برون دینی بسیار بیشتر بوده است. به صورتی که وقتی عرصه بر یهودیان اروپا تنگ میشد آنها به سرزمینهای اسلامی پناه میآوردند.
ما در آن دوره که شاهد آنتاگونیستی شدن روابط شیعیان و اهلسنت هستیم کاملاً دست نخبگان قدرت و ثروت را میبینیم. در دورهی صفوی- عثمانی این جنگ و جدالها برای چه صورت میگیرد؟ در سالهای پیش از آن شیعیان و سنیها به صورت مسالمتآمیزی در کنار هم زیست میکردند . به ویژه در ایران که مردمش روحیه دیگرپذیر و مداراجویی داشته و دارند و در واقع به قول دکتر شریعتی این مثلث «زر» و «زور» و «تزویر» در کنار هم قرار گرفته، بلوکبندی جدیدی از قدرت میسازد لذا معتقدم اگر تودههای مردم توسط نخبگان قدرت و ثروت و متعصبان به انحراف کشیده نشده و تحریک نشوند و به خود واگذاشته شوند شعله خشونتهای فرقهای فروکش خواهد کرد. اختلافات ماهیتاً سیاسی است. طرز تفکرهای رادیکال محملی برای رسیدن سیاستمداران به اهداف خود میشود.
با این حال و با توجه به نظر اکثریت عقلا و دلسوزان جهان اسلام شاهدیم برخی لایههای تندرو از دو سو به اختلافات دامن میزنند. به طور نمونه کتابی که در عراق چاپ شده و مواردی در رابطه با حضور پیامبر و خلیفه اول مطرح شده، این اتفاقات را با توجه به جنگهای فرقهای در عراق چگونه ارزیابی میکنید؟
مگر این عراقیها تا چند سال پیش قرنها با هم زندگی نمیکردند ؟ شیعه و سنی پس از سقوط خلافت عباسی سالها بدون هیچ گونه مشکلی در کنار هم زندگی کرده اند. این موارد که شما بیان کردید بخش فرهنگی ماجرا است و تأثیرگذاری این بخش نیز منوط به داشتن رسانه است. فکر میکنید رسانههای عامیانه در اختیار چه کسانی است؟ در جامعه ما فرهنگ توده را چه کسانی میسازند؟ به طور نمونه در توده بیسواد دوران قاجار چه کسانی بر فرهنگ شفاهی مردم تأثیرگذار بودند؟
اهلسنت هم همین گونه است. این فرقه نیز افرادی چون ابنتیمیه و ابن جوزا داشت. محمدبن عبدالوهاب قرن دوازدهم به نجف و کربلا حمله و عتبات مقدس را با شعار مبارزه با شرک ویران کرد. این میراث مخرب فرهنگی محصول تاریخ است. این میراث کی فعال میشود؟ آیا این تودهها هستند که آن را فعال میکنند؟ خیر. این صاحبان قدرت و ثروتند که بنا به منافع خود این اختلافات را فعال میکنند. نمونه بارز این سوءاستفاده را میتوان در عراق امروز به عینه مشاهده کرد.اساساً در برخی موارد دین پرچمی برای هویت سیاسی میشود، در بحران بالکان اگر از دور نگاه میکردیم که جنگ، جنگ مسیحیت و اسلام است اما وقتی که از درون به ماجرا نظر میافکندیم مشاهده میکردیم که این درگیری نه درگیری مذهبی که درگیری بین دو هویت صرب و بوسنیایی بوده است.
در پایان فکر میکنید درباره وحدت اسلامی چه فعالیتهایی باید صورت بگیرد؟
قاعدتاً باید فرهنگسازی شود. سر دادن شعار وحدت اسلامی بدون بازخوانی تاریخ اسلام و بازخوانی تشیع و تسنن و پیدا کردن درک تازهای از مسأله قطعاً شکننده است. مطمئناً هرچه تلقی دورتر از برادران اهل سنت داشته باشیم به همان نسبت در عمل امکان قرابت ضعیفتر میشود. متأسفانه معمولاً با تفاوتهای درون گروهی و درون مذهبی و دینی در مقایسه با تفاوتهای برون گروهی خیلی سختتر برخورد میشود. در همه جا همین گونه است. به طور نمونه در مارکسیسم هم فرضاً مائوئیستها آنقدر که با سوسیال امپریالیستها یا به قول خودشان ریویزیونیستها مشکل داشتند با امپریالیسم دشمنی نداشتند. در ایران خودمان جریانهای سنتگرا و بنیادگرا با روشنفکران دینی دشمنی و خصومتشان بسیار بیشتر از روشنفکران لائیک است.یعنی همیشه رقیب خطرناکتر از دشمن تلقی میشود و در نتیجه برخورد با آن خشنتر از دشمن خواهد بود.متأسفانه در برخی دورهها سنیها یهودیان و مسیحیان را از شیعیان به خود نزدیکتر میدیدند و بالعکس.اگر بخواهیم در ایران آسیبپذیریها را کم کنیم باید خلل و فرجی را که در آینده میتواند به شکاف بدل شود پر کنیم.به نظر من در این زمینه باید وحدت اسلامی را در چارچوب وحدت ملی تعریف کنیم.
امروز وحدت ملی باید مورد توجه قرار گیرد؛ نه تنها با اهلسنت که با مسیحیان، یهودیان، زرتشتیان و حتی با شهروندانی که فصل مشترکی به نام ایرانی بودن دارند. ایرانیان چگونه میتوانند همبستگی ملی پیدا کنند؟ خیلی روشن است. اگر اصل بر حقوق برابر نباشد شعار وحدت از سطح حرف خارج نخواهد شد.زمانی مسأله پروتستان و کاتولیک یا شیعه و سنی به وجود میآید که امکانات و منابع به صورت نابرابر و بر پایه امتیازات بازتوزیع شود.تفاوت نمیکند که تبعیضها بر حسب جنس، رنگ، قبیله یا مذهب باشند مهم بازتوزیع حقوق و امکانات به صورت نابرابر است.
آن موقع فاکتور تبعیض مسأله منازعه میشود. خوشبختانه در ایران بنا به قانون اساسی رنگ، زبان و قبیله محل منازعه نیست.در نابرابری امکان وحدت میسر نیست. زیرا رابطه دوسویه جهت تعامل و تفاهم به وجود نمیآید. به نظر من برای رسیدن به وحدت باید گام عملی برداشته شود.«دو صد گفته چون نیم کردار نیست.» هنوز در عالم مسیحیت اختلاف وجود دارد و مرتباً علیه هم مینویسند، اما چرا در اروپا و غرب مسأله مذهب ملتی را تجزیه نمیکند؟
اگر به یاد داشته باشید در سالهای ابتدایی پیروزی انقلاب در جهت وحدت گام های مؤثری برداشته شد. امام خمینی با بسیاری از علمای متفاوت بود.متأسفانه برخی علما به مسأله فلسطین برخلاف نظر کاشف الغطا، آیت الله بروجردی و امام به صورت کاملاً فرقهای نگاه میکردند . چنین گفتمانی وجود داشت اما امام خمینی با گفتمان نوگرایی دهههای چهل و پنجاه به مبارزه با این انحراف پرداخت و شعار اتحاد مسلمان و پس از آن شعار وحدت مستضعفین را سر داد و در این راه گامهای بلندی برداشت.وی مسأله فلسطین را فراتر از دستهبندیهای فرقهای به مسألهای مهم برای جهان اسلام بدل کرد.
منبع خبر: روزنامه شرق روزهای 8- 9 خردادماه 1386 |
منبع:وبلاگ کردی "بروا" به نقل از شورای اسلامی نروژ: http://www.irn.no/


