تبليغاتX
وبلاگ گروه الهیات و معارف اسلامی روانسر
بازخوانی امامت در پرتو نهضت حسینی
سخنرانی شب عاشورا حسینیه ارشاد

متن کامل سخنرانی درحسينيه ارشاد، شب عاشورا ، 19 / 11 / 84

قصد من دراين مقال، بيان مسائل معرفتی اسلام حسینی است نه مصائبي كه به طور معمول رايج است و همه‌ در اين ايّام انتظار شنيدن آنرا دارند. اجازه دهيد در اين سخن به جاي " ذكر مصائب " به " ذكر مسائل " بپردازيم؛ چرا كه در نحوه‌ي مواجهه ی شیعیان‌ با مسئله ي كربلا و عاشورا مصيبتي بزرگتر از مصيبتي كه براي امام حسين در كربلا واقع شد، اتفاق افتاده است. به نظر مي رسد نياز ما به مسائل معرفتي در اين زمينه بيشتر از مسائل احساسي و عاطفي باشد. جامعه و مجالس مذهبی ما آكنده از مباحث احساسي و عاطفي شده است كه چه بسا در جاي خود مفيد باشند؛ امّا اگر اين شور با " شعور " همراه نشود، چه بسا همين شور حسيني متأسّفانه در خدمت امور ديگري قرار ‌گيرد كه قطعاً با هدف امام حسين سازگاري نخواهد داشت. از " استحاله ي دينداري " مي توان سخن گفت كه موضوع سخن امشب من نيست. امّا در نظر بگيريد كه مجالس ما امروزه به سمتي مي رود كه هم قبل و هم پس از انقلاب به طور جدّي از سوي متفكّرين معاصر ما، زنده یادان شريعتي و مطهّري، مورد انتقاد واقع شد و تا حدود زيادي هم اصلاح شد؛ امّا متأسّفانه به دليل نياز كساني كه برای بقا در عرصه ی قدرت و ثروت به " عوام فريبي ديني " محتاج هستند، دوباره در جامعه‌ فضايي نضج گرفته است كه بديهي‌ترين اهداف ديني به نام حسين، عاشورا و كربلا زير پا گذاشته مي شود. مدّاحي‌ها و نوحه‌هایي سراييده و پخش مي‌شود كه هيچ تناسبي با قيام سيدالشهدا نداشته و ندارد. در اكثر مضامينی كه از صدا و سيماي رسمي كشور پخش مي شود، مطالبي را مي شنويم كه روح امام حسین را می لرزاند. معنای مسلمانی یا تشیّع صرفاً ذكر نام و مصائب حسين نيست؛ معناي اسلام يا تشيّع، زنده داشتن اهداف نهضت حسيني است. اگر آن اهداف درست تشريح شود، واضح است كه بسياري از این افراد سودجو و قدرت طلب محلّي از اعراب نخواهند داشت. چقدر دردناک است كه با نام حسين، هدف حسين را به خاك بكشند و از يادها ببرند. زماني كه بيشترين تأكيد در مجالس مذهبی ما به ثواب روضه و نفس گريستن و گرياندن يا نفس عزاداري معطوف شود، وقتی هدف ما اين گونه امور عاطفي و احساسي باشد، كمتر توجّه مي‌كنيم كه امام حسين كاري بزرگتر از اين مصائب داشت. عزاداري و ذكر مصيبت راهي است براي زنده نگه داشتن و احياي اهداف نهضت کربلا. نه اينكه خود موضوع باشد و يا تبديل به هدفي شود براي كسب و يا گذران دو رو‌زه ي دنيا. بحث امشب، بحث استحاله ی دينداري به طور کلی، نيست. بلکه یکی از جزئیات و شعب جدّی آن است تحت عنوان " استحاله ی تلقّي از امامت "؛ و آنچنان که افتد و دانید، امامت در کنار عدالت رکن مذهب تشیّع است؛ تا آنجا که تشیّع را امامیّه نیز خوانده اند. بحث از امامت و اصلاح فهم آن بحثی محوری در اندیشه ی دینی است.

يكي از كارهايي كه امام حسين در بر شمردن اهداف خویش بر آن تأكيد كرد مسئله‌ي " اصلاح" دین يا اصلاح امّت پيامبر بود. آنجا که به این سؤال مقدّر پاسخ می دهد که براي چه مي‌خواهم قيام كنم؟ امام حسین در وصیّت خود به برادرش، محمّد بن حنفیّه، با شفافیّت اهداف قیامش را بازگو می کند: « إنّما خَرَجتُ لطَلَبِ الإصلاحَ في امّت جَدّي أُریدُ أن آمِرُ بالمعروف و أنهی عن المُنکَر و أُسیرُ بِسیرَة جَدّی و أبی علی بن ابی طالب ». ( من برای اصلاح در امّت جدّم، پيامبر، خروج کردم؛ می خواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم و به سیره و روش پیامبر و پدرم، علی، عمل کنم.) سيدالشهدا به عنوان يك اصلاح طلب و مصلحی که مي‌خواهد انحرافات موجود در جامعه‌اش را از بين ببرد، قيامش را آغاز مي‌كند. اصلاح دین در امّت پیامبر، بازگرداندن دین به مسیر اصلی، مبارزه ی بی امان با انحرافات و کجروی هایی که به نام دین انجام می گیرد. این است هدف امام حسین. امّا اصلاح در دين به ويژه زماني كه يك امر ديني در طول زمان گسترده و همه گير شده باشد و به ميزاني گسترش يافته باشد و از عمق آن كاسته شده باشد و به واسطه ی همين گسترش توده‌اي كمتر به عمق و ژرفاي آن توجّه شده باشد، چه بسا مشكل زا و مصيبت زا خواهد شد.

امام حسين به نام خدا و به خاطر عشق به خدا برخاست و براي احياي كلمه‌ي حق قيام كرد؛ و همه‌ي هدفش آن بود که در نامه به مردم بصره تصریح می کند: « أنا أدعُوکُم إلی کتاب الله و سنّت نَبِیِّه فإنُّ السنّه قَد أَمیتَت و إِنّ البِدعَه قَد أُحييَت»؛ (من به کتاب خدا، قرآن، و سنّت پیامبرش، محمّد، دعوت می کنم؛ سنّت مرده است و بدعت احیا شده است.) آری سنّت پيامبر را به نام پيامبر، آنها كه به نام پيامبر بر مسند پيامبر نشسته اند، كشته اند و به جاي آن بدعت و انحراف را زنده كرده اند. " اصلاح امر دين " ذاتي قيام امام حسين است و والاترين پيام قيام امام حسين، اسلام خواهي و خدا خواهي است. مردم را هم براي خدا می خواهد؛ و سعادت را در احياي واقعي خدا پرستي و اسلام خواهي در ميان مردم مي‌داند. در مرام حسین " عشق به خداوند " حرف اوّل را می زند. امام حسین در تشریح نهضت برای فرزدق شاعر چنین می گوید: « إنّ هؤلاء قومٌ لزموا طاعه الشیطان و تَرَکُوا طاعَه الرحمن »؛ ( ای فرزدق! اینان پیروی از شیطان پیشه کرده اند و اطاعت از خدای رحمان را وانهاده اند.) سپس این گونه به محور های اصلی قیامش تأکید می کند: « أنا اَولی مَن قامَ بنصرتِ دینِ الله و إعزازَ شَرعِه و الجِهاد فی سَبیلِه لتکون کلمه الله هی العُلیا »؛ ( من – حسین بن علی _ سزاوارترین فرد برای یاری دین خدا، عزیز داشتن شریعت او و جهاد در راه او هستم، تا نام خداوند برترین باشد.) غایت نهایی در نهضت حسینی " کلمة الله " است و " کلمة الله " جامع همه ی زیبایی ها و نیکویی ها ست. مردم از دید حسین تنها از این راه به سعادت می رسند. فرياد امام حسين از اين نكته بلند است كه هنوز 50 سال از رحلت پيامبر نگذشته است كه مفاهيم اصلي دين استحاله شده‌اند و كسي براي آن نمي‌گرید و بر عليه آن اقدام نمي‌كند؛ و مسئله به حدّي از حساسيت رسيده است كه مي بيند جز مبارزه و جان عزيز را در كف اخلاص نهادن، هيچ راهي براي بازگرداندن اين آب حیات به مسیر اصلي اش نيست. بنابراين اگر امروز بخواهيم سخني حسين پسند در شب عاشورا بگوييم، بايد همان كاري را كنيم كه امام حسين در روزگار خود كرد. ببينيم در زمان ما چه مفاهيمي از جاي خود منحرف و مسخ شده اند. دشواري هم در اينجاست. آیا عدالت از این دسته مفاهیم تحریف شده است؟ عدالت مفهومی ماقبل دینی است. این دین نیست که عدالت را محک می زند و تعریف می کند، این عدالت است که دین را ارزیابی می کند. عدالت همواره به شكل فطري درك مي شود و در هر زمانی قابل شناخت است. بله! در آن زمانه، حسين عدالت خواه و ظلم ستيز بود و تردیدی در آن نيست؛ ولي بالاتر از اينها، در طول تاريخ كم نبودند کسانی كه براي ظلم ستيزي و گسترش عدالت قيام كردند، امّا نام هيچ یک، چون حسين جاودانه نشده‌است. حسين بالاتر از عدالت و نفي ظلم خواست. اينكه يك امّت، يك ملّت، اين گونه حسينش را مي ستايد، نشان دهنده‌ي چند بعدي بودن قيام حسين است؛ كه يك بعدش ظلم ستيزي بود. بعد ديگرش دين خواهي و اصلاح مذهبي بود كه حسين به خاطرش بر خاست. امّا در طول تاريخ، در اين حدود 1400 سال بسیاري از نكات محوري و ذاتي اين تلقّي ديني به تدريج تغيير كرده‌اند.

وقتي مي‌خواهيم از نهضت حسين فقط صنعت اشك گيري و تحریك عواطف و احساسات داشته باشيم، لازم است بعضي تغييرات داده شود؛ كه داده شده است. در اين مسائل صرفاً توده‌ي مردم و عوام گناهكار نيستند؛ متأسّفانه مبلّغان مذهبي و عالمان دين گناهشان بسيار بيشتر از توده‌ي مردم عاشق بوده است. يكي از مفاهيمي كه در طول زمان دچار تحوّل جدّي شده است خود مفهوم " امامت " است. آری! حسين امام بود.

امّا امام يعني چه؟ امام حسين خودش را خطاب به مردم در مكّه، بصره، كوفه و كربلا چگونه معرفي كرد؟ و ما بر سر منبرها، در روضه خوانی ها و مدّاحي ها، امام را چگونه معرّفي مي‌كنيم؟ بين امامتی که حسين بن علي تبیين كرد و یا امامتی که در نهج‌البلاغه و متون معتبر ديني يافت‌ مي‌شود، با امامتي كه از زبان سخنگویان رسمی، در محافل مذهبي توجيه و تبليغ مي‌شود، چه قدر فاصله است؟ فاصله ا‌ي ميان ماه من تا ماه گردون.

مدّعايي كه اهمّيت فوق‌العاده دارد اينست كه در مفهوم امامت از قرن اوّل تا امروز، به تدريج ابعادي تغليظ، تأکید و برجسته شده است و ابعادي تخفيف يافته، تضعیف و کوچک شده است. آنچه غليظ شده است نوعي تقديس در حوزه ي امامت است؛ حال آنکه در قرون اوّليّه اثركمتري از آن يافت مي شود. در مجالس ماه رمضان ذكر شد كه تشيّع، " قرائت علوي از اسلام نبوي " است. آنچه وجه مميّزه ی تشيّع از ساير قرائت های اسلامی است، اين سه شاخص است: برداشت علي، عقلائي تر، عادلانه تر و عارفانه تر از دیگر قرائات از اسلام بود. اگر امروز این سه شاخصه را در نظر بگيريم، مي‌بينيم كه مفهوم امامت كه علي القاعده شاكله ی اصلي تشيّع را تشكيل مي دهد، به جاي اين که مروّج عقلانيت باشد به واسطه‌ي اين " تغلیظ تقديس " به امري غير عقلاني تبديل شده است. تأكيد در محافل ديني نوعاً بر " جنبه هاي فرا بشري ائمّه " است؛ يعني آن چه که باعث می شود ديگران نتوانند چون آنها باشند؛ و آنها را طبيعتاً متمايز با انسانهاي ديگر مي‌كند؛ خاك و سرشت و آفرينشان را متفاوت با ساير انسانها ترسيم مي‌كند و در نتيجه مرتبه ی وجودیشان، مرتبه ای دست نیافتنی می شود. اين گونه مسائل در قرن اوّل و دوم يا نبوده و يا بسيار كم بوده است. تأكيد امام علي و متون معتبر باقیمانده از امامان، همواره بر بشري بودن آنهاست. آنچه كه آنها به آن تأكيد مي‌كردند، نوعي افضليت علمي، بصيرت، تهذیب، پاکی نفس، و عقل درايتي در مقابل عقل روایتي است. امّا ياد نداريم كه سيدالشهدا، امام علي و ديگر ائمه براي معرّفي خود بر جنبه هاي فرا بشري كه امروز معيار هاي اصلي امامت شمرده مي شوند، استناد كنند. كافي است به نهج‌البلاغه، خطبه هاي امام حسين، ادعیّه صحیفه سجادیّه و ساير متون معتبر ديني مراجعه كنيد.

امام حسين در پاسخ اين سؤال مهم كه " امام كيست؟ " نمي‌گويد: « الامام هوالمنصوب مِنَ الله ؛ الامام هوالمَنصوصُ مِن قِبَلِ رسول الله ؛ الامام هوالمعصوم ؛ الامام هوالعالمُ بالغيب »؛ مگر نه اينكه اين چهار نكته ابعاد مربعي به نام امامت كلامي در ميان ماست. عصمت، علم غيب، نصب الهي و نص از جانب پيامبر. چهار نکته ای که متكلّمين محترم ما از حدود قرن سوم و چهارم به بعد گفته‌اند و هر چه پيش رفته گسترده تر و فربه تر شده است.

اين مفاهيم در قرون اوّلیه از زبان امامان كمتر گفته شده است. و شیعیان اصیل از قبیل سلمان، ابوذر، مقداد، عمّار، کمیل، مالک اشتر، ابو بصیر وزراء و محمّد بن مسلم و... آنان را این گونه که متکلّمان رسمی معرّفی می کنند، نشناخته بودند. آيا امامان تعارف مي‌كرده‌اند؟ آیا مسلمانان صدر اسلام و شيعيان اوّليّه با ائمه ی خود با اين مفاهيم تغلیظ شده مواجه مي‌شدند يا با مفاهيم قرآنی و متعارف؟ آيا مخالفت و موافقت مردم با علي، حسن و حسين بر مبناي اين ويژگيهاي 4 گانه بوده است؟ یا اينكه آنها در سيماي علي و آل علي موّاجیت علم، ژرفاي عمل مهذّب و قرآن مجسّم را در سیمایی انسانی و بشری مي‌ديدند، كه مي‌توان همچون آنها شد؟ اين كجا و آن كجا؟!

بحث در اثبات يا انكار اين مفاهيم چهارگانه نيست؛ بحث دراين است كه اگر شريعتی درهمين مكان عزيز از تبديل يك نهضت به يك نظام مي ‌گفت، امروز در استمرار راه او مي‌بايد از تبديل " معارف اصيل ديني " به " نظام خاصّ كلامي – فقهی " بحث كرد؛ و اينكه چگونه این نظام کلامی - فقهي به جاي آن مباحث اصيل ديني ‌نشسته اند. در قرون اوّليّه و در متون معتبر ما، نكات متفاوتي به عنوان شاخص امامت بيان شده است که نوعاً ناظر به هدایت به راه خدا، اقامه ی دین و حقوق مردم است.

اين سخن امام حسين خطاب به مردم کوفه و نیز در جواب مردم مکّه است: « فلَعُمری ما الامام اِلّا العامل بالكتاب و الآخِذُ بالقِسط و الدائنُ بالحق و الحاسبین نفسه علی ذات الله »؛ (سوگند که امام نيست مگر كسي كه این چهار صفت را داشته باشد: عامل به قرآن، پیگیر عدالت، پیرو حق و آنکه نفسش را برای خدا به بند کشیده باشد.) امام نیست مگر کسی که به کتاب عمل کند؛ عدالت و انصاف را بگیرد؛ به حق دینداری کند و اهل تهذیب و اخلاص باشد. اين صفاتي است قابل تعميم كه هر مسلماني مي تواند از خود بروز دهد. امام با شاخص عدالت و ارتباط با قرآن تعريف شده است. از این روست كه سيدالشهدا در خطبه‌ي مهم كربلا، قبل از شهادت ذكر مي‌كند: " لَكُم فييَ أُسوَه." ( براي شما در من اسوه و مقتدا است.) اسوه بودن زماني است كه سنخیت و تشابهي بين امام و مأموم ممكن باشد. اين مشابهت در امكان رسيدن به مرتبه‌ي امام برای مأمومين است و وقتي اين صفات در آنها به حدّي باشد که متكلّمين فرموده‌اند، ديگر اسوه بودن از آن وجودهاي محترم بر مي‌خيزد. ضمناً اسوه بودن پیامبر نیز در آن جنبه ی " أنا بَشَرٌ مِثلُکُم " است و الّا در " یوحی الی " که نمی توان چون او شد.

اين مفاهيم قطعاً نه با سوء نيّت، بلكه با حسن نيّت بيان شده است. دشواري بحث هم همينجا است. نمي‌خواهم بگويم اين مفاهيم نادرست است. مي‌خواهم بگويم شاخص امامت روز اوّل چيز ديگری بود و امروز چيز ديگری شده است. در آغاز، بحث قرآن، عدالت، حق مداری و تهذیب نفس بود و به تدریج به نصب، نص، عصمت و علم غیب تحوّل یافت. در نهج‌البلاغه نيز نكاتي كه امام علي به عنوان امام ذكر مي‌كند قابل توجّه است. در خطبه‌ي سوم نهج‌البلاغه امام سوگند ياد مي‌كند:

« أمّا و الذي فَلَقَ الحَبَّه و بَرَأَ النَّسَمَه، لَولا حُضُورُ الحاضِر و قيام الحُجَّه بوجود النّاصِر و ما أَخَذَ الله عَلَي العلماء أن لايُقارُّوا علي كِظَّهِ ظالِم و لا سَغَبِ مَظلوم، لأَ لقَيتُ حَبلَها علي غارِبِها »

اين جمله ی مشهور را فراوان شنيده‌ايد: به خدا قسم، كسي كه دانه را شكافت و كسي كه جان را آفريد، اگر حضور حاضر نمي بود، يعني حضور مردم در صحنه، پشتيبان من به عنوان امام نمي‌بود؛ " و قيام الحُجّتِ بوجود النّاصر " - حجّت خدا در زبان علوي مردمند - يعني شما مردم كه حجّت را بر منِ علي تمام كرديد و 25 سال سكوت مرا شكستيد، مرا از كنج خانه به مسند امامت و خلافت نشانديد، شما حجّتيد اگر قدر خود را بدانيد؛ و مهمتر از آن و ما أَخَذَ الله علي العُلماء ، علي خود را در اين عبارت شريف علما خطاب مي كند.

ايّها المتكلّمون ! " آنچه كه خدا از علما پيمان گرفته است. " امام علي در اينجا دربارة خود سخن مي‌گويد نه دربارة حسن بصري، ابوحنيفه و شيخ طوسي و شيخ مفيد. پيماني كه خدا از عالمان گرفته است. كدام پيمان است؟ گرسنگي مردم و ستمزدگي مردم را مي بيني و قيام نمي‌كني؟ و حسين بن علي به همين جمله پدرش عمل كرد. يعني میثاق و پيماني كه خدا از عالمان گرفته است که پیشتاز امر به معروف و نهی از منکر باشند، شرح همین خطبه ی نهج البلاغه است. أریدُ أن آمِرَ بالمعروف و أنهی عن المنکر شرح همین خطبه است. شاهد مثال من بسیار ظریف است. امام علی در نهج البلاغه به جای اینکه خود را به علم غیب معرّفی کند، ( یعنی آنچه که متکلّمان گفته اند)، از پیمان خدا با عالمان سخن می گوید؛ و به نظر ما اعلم علما خود اوست. علی به خاطر پيماني كه خدا از عالمان گرفته است، بيعت مردم را مي‌پذيرد و خلافت را آغاز مي‌كند.

علي خود را عالم ناميد. ديگران هم مي‌توانند عالم باشند. امّا علي به خاطر همنشيني بيشترش با پيامبر، تهذيب نفس بيشترش و اينكه توانسته است اصول دين و معارف مذهب را بيش از ديگران در خود متجلّي كند، اعلم است. قطعاً علی بيش از دیگران مي دانست؛ بحث از نفی و اثبات مراتب علم علی و آل علی نیست. بحث در این است که آیا " علم غیب " شرط امامت است یا نه؟ امّا اصل علم غیب ایشان امروز چه بسا نه قابل انکار باشد نه قابل اثبات. به هر حال اصل علم غیب ایشان محور بحث من نیست. شرط بودنِ آن، محور سخن است. ( دقّت کنید.)

در خطبه 131 نهج البلاغه نيز جمله ی زيبايي را مي گويد كه هم به نام او ثبت شده است و هم به نام فرزندش، امام حسين. بحث در اينست كه كاري كه ما مي كنيم از باب جاه طلبي و قدرت طلبي نيست؛ بلكه ما وظيفه ی بالاتري داريم.

اللّهُمَّ إنّك تَعلَم أنَّه لم يكن الذي كان مِنّا مُنافِسَهً في سلطان و لا التِماسَ شَيءٍ مِن فُضُول الحُطام

خدايا تو مي داني كاري كه من ( علي يا حسين ) انجام مي دهم براي دنيا طلبي و جاه طلبي نيست. براي اين نيست كه چيزي از حطام دنيا فراهم كنم.

" ولكن لِنَرُدُّ المَعَالم مِن دِينِك " ما مي‌خواهيم نشانه هاي دين ترا كه از جاي خودش برداشته شده و منحرف شده است، به جاي خود برگردانيم. اگر در ديني علائم دیانت نسخ شد، تحريف شد و تغيير پيدا كرد، آن دين با استحاله مواجه شده است. امام حسين زماني قيام مي كند كه مي بيند اين نشانه ها از بين رفته، عوض شده، به اشتباه چیز دیگری شده است. اين نشانه ها در نخبگان است و چشم مردم به نخبگان است و حسين بايد قيام كند براي اينكه ديگر نخبگان همه سكوت پيشه كرده اند. لذا مي گويد: لِنَرُدُّ المَعَالم مِن دِينِك و نُظهِرَ الإصلاحَ في بِلادِك ما آمده ايم در شهر هاي تو اصلاح كنيم و مشكلات را حل نمائيم. فَيَأمَنَ المَظلومونَ مِن عِبادِك و نُقَامُ المُعَطَّلَه مِن حُدودِك و به داد بندگان مظلوم تو برسيم و حدود معطّل را اجرا نماييم.

اگر امامت اينست، آن وقت مي توان آنرا با آنچه كه از امامت در ميان متون ديني ما از اواخر قرن دوم رايج شده است، مقايسه نمود. وقتي كه مردم اين وجودهاي مهذّب عالم را مشاهده كردند، به سياق مبالغه ی شرقي به اين نتيجه رسيدند كه اينها بايد تافته ي جدا بافته باشند و شروع كردند در مناقب و فضائل آنها سخن گفتن؛ و سخن را به جايي رساندند كه داد خود ائمّه برخاست كه آن چه مي گوييد، این تعاریف، خارج از حدّ ماست؛ ما اينكه شما مي گوئيد نيستيم. اين افراد مشهور به غالي شدند. (غُلُوّ يعني زياده گويي، در مدح كسي سخن بیش از حد راندن ) برخي از اينها در مقابل امام علي مدّعي شدند: اين همه فضيلت از يك انسان نمي تواند سر بزند؛ نعوذ بالله گفتند: تو فوق بشري وخدايي؛ و در آستانش به سجده افتادند. علي آنها را نهي كرد و گفت: اوّلين صفت من بندگي خداست؛ اگر خاتمه ندهید، به خاطر شركي كه مرتكب شده ايد مجازات مي شويد؛ و چنين نكردند و به دست علي مجازات شدند. امّا اين گونه افراد در قرون بعد زياده روي را ادامه دادند و تا بدان جا رسيدند كه برخي مدّعي شدند: خداوند كار خلقت جهان، کار دين و کار تدبیر و روزي رساني خلائق را به پيامبر و پس از پيامبر به علي وائمّه بعدي تعويض كرده است. این افراد در تاریخ به نام مُفَوِّضِه مشهور شدند. مفوّضه يعني كساني كه قائل به تفويض خلقت عالم، يا خلقت تكويني یا دين تشريعي به وجودهاي انساني خاصّی، ‌در رأس آنها پيامبر و سپس ائمّه، هستند. مفوّضه شعبه اي از غُلات هستند. اينها هم افرادي زياده گو محسوب مي شوند. روایات فراوانی از اینها صادر شد و اكنون در ميان جوامع روايي ما وجود دارد. باب التفويض الأمر مِن الله إلي النّبي و الأئمّه بَعدَه

بحت تفويض مراتبي دارد و به حدّي در قرن سوم و چهارم شديد شد كه علما نسبت به اين مسئله به 2 دسته تقسيم شدند. برخي مخالفت كردند كه: قائل شدن این شؤون برای ائمّه با صريح قرآن كريم سازگار نيست و از زبان پيامبر صادر نشده است. و برخي ديگر گفتند: شما در حق پيامبر و ائمّه كوتاهي مي كنيد كه اين امور را نفي مي كنيد. منكرين به " مُقَصِّرِه " مشهور شدند؛ يعني كساني كه درحقّ پيامبر و ائمّه كوتاهي مي كنند؛ البتّه این نام از سوی مفوّضه روی آنها گذاشته شد و الّا آنان خود را شیعیان اصیل می دانستند. طرف مقابل مفوّضه ناميده شدند. تفویض مراتبی پیدا کرد: تفویض در خلقت، تفویض در تدبیر جهان، تفویض در روزی رسانی،تفویض در امر دین و شریعت، تفویض در اختیار ( مقابل جبر همان " لا جبر و لا تفویض بل امرٌ بین الامرین " است.) ابتدا تمام این مراتب مورد انکار علما قرار گرفت؛ امّا به تدریج برای هر یک از این مراتب محملی ارائه شد و به یک معنا هر یک از این مراتب به ائمّه نسبت داده شد. به هر حال مراتبي از مفوّضه كه قائل به تفويض خلقت عالم به ائمّه بودند، ‌به صراحت توسط برخي علما شرك دانسته شد. اينها كم كم از شيعيان جدا شدند و در بين شيعه ديگر كسي با اين تفكّر نبود. امّا مراتب بعدي تفويض مثل تفویض در امر دين باقي ماند؛ يعني اينكه خدا امر دينش را به پيامبر و امام سپرده است. آنها غير خدا نمي خواهند ولي مي توانند هر چه را كه صلاح بدانند حلال يا حرام كنند؛ یا تابیدن آفتاب و باریدن باران، به اذن ائمّه و از برکت وجود ایشان است.

در اين زمينه روايات متعددي در جوامع روايي ما يافت مي شوند. در كتاب اصول كافي، ‌كتاب الحُجَّه، باب التَفويض الأمر إلي الأئمّه احاديثي مشاهده مي شوند. يا در جلد 25 كتاب بحارالانوار، بيش از 100 صفحه حديث در نفي غلوّ و تفويض يافت مي شود.

مسأله تا بدانجا بالا مي گيرد كه در قرن چهارم شيخ صدوق مي گويد: مفوّضه و غُلات، كافر و مشرك هستند و از همه ی اهل ضلالت گمراه ترند؛ او در کتاب هایش از جمله در " مَن لا یَحضُرُه الفقیه " و " اعتقادات " علاماتي براي تفويض ذكر مي كند كه البتّه توسط علماي بعدي مورد نقد قرار مي گيرد. يكي از اين علائم اين است كه شيخ صدوق مي گويد: كساني كه به علماي قم نسبت مقصّره بدهند، اينها مفوّضه هستند. ( در آن زمان قم يكي از محورهاي شيعه نشين بود و علماي آن زمان قم نسبت به غُلُوّ و تفويض بسيار سخت گير بودند و كساني را كه در حقّ ائمّه زياده روي مي كردند از شهر اخراج مي كردند. لذا مفوّضه و غالیان، علما و مشایخ ساکن قم را متّهم به تقصیر می کردند. به نظر شیخ صدوق هر که چنین کند، معلوم می شود خودش از مفوّضه است. ) شيخ مفید در تصحیح الاعتقاد اعتراض مي كند و مي گويد: چنين نيست و برخی علائمي را كه تو ذكر مي كني، من قائل هستم، امّا من اهل تفويض نيستم؛ و برخی از علمای قم از نظر شیخ مفید از مقصّره محسوب می شدند.

اين بحث ها كمي سنگين است؛ امّا امروز لازم می دانم این نکات را مطرح کنم. چون در قرن چهارم اين بحث ها درگرفت و مفوّضه و مقصّره جرقّه ی يك بحث مهم مذهبی را زدند و با هم به چالش برخاستند؛ امّا به تدريج مقصّره از صحنه ی جوامع شيعي حذف شدند و تفكّر تفويضي با يك شكل اعتدالي تر از حالت اوّليّه اش، به انديشه ی غالب و مسلّط شيعي تبديل شد. مرادم از تفویض اعتدالی این است که ائمّه را خدا نمی دانند و به آنها امر خلقت جهان را تفویض نمی کنند، امّا در سه محور اندیشه ی تفویض را حفظ می کنند: یکی تدبیر عالم، دوم در اعطاء رزق عباد، سوم در شریعت و دین؛ بنابراین فرق تفویض افراطی و تفویض اعتدالی در قبول و نفی الوهیت ائمّه است؛ هر چند به نظر دیگر مسلمانان و دیگر شیعیان، این سه شأن باقیمانده نیز از شؤون الهی است. امّا مفوّضه و غُلات غیر افراطی این سه شأن را از لوازم امامت می دانند. يعني از قرن چهارم به بعد كمتر از اين نزاع اثري مي بينيم زیرا تمام نكاتي كه يك زماني مورد اختلاف و نقد و انكار بود، كم كم به متن رسمي اعتقادات شيعي تغيير موضع داد؛ و لذا متكلّم رسمی شیعی قرن چهارم و پنجم به بعد همه ی نكاتي را كه گذشتگان بر آن نقد داشتند، قائل می شود. او مي گويد: اصلاً بحث تفويض امر دین و دنيا به ائمّه از بديهيات اوّليّه ی مذهب تشیّع است و با بيان اين مطلب ديگر نام خود را تفويضی نمي گذارد؛ نامش مي شود شيعه ی اصيل. اين معالم مذهب است كه استحاله و تغليظ شد.

اکنون سؤال اينست كه آيا واقعاً در قرون اوّليّه اين اعتقادات متكلّمين قرون چهارم و پنجم به بعد پذيرفته شده بود؟ جالب است: يكي از علماي رجالي ما به نام مرحوم مُمَقاني جمله اي در ذيل یکی از مباحث رجالي خود دارد. اين جمله را دركتاب تَنقيح المَقال آورده است. ذكر مي كند: إنّ أكثر ما يُعَدُّ اليوم مِن ضروريات المذهب فی اوصاف الأئمّه عليهم السلام كان القولُ مَعدوداً في العَهدِ السابق مِن الغُلُوّ ( بسياري از اموري كه امروز از ضروريات مذهب در اوصاف ائمّه شمرده مي شود، در گذشته در زمره ی غلوّ محسوب مي شده اند.) اين مطلب در قرن 13 نوشته شده است. بنابراين اينكه در طول ده، ‌يازده قرن تغييري به اين وسعت ايجاد شود، یعنی اموری كه در قرن سوم شاخص غلوّ محسوب شود و در قرن 13 و 14 تبديل به شاكله ی اصلي مذهب گردد و ضروري مذهب شود، ‌مسأله اي است كه ما را به بازاندیشي وا مي دارد و اصلاح آن همان اهمّيتي را دارد كه امام حسين به خاطر آن قيام كرد و برخاست. ما اين امور را مي بايد با تأمّل بيشتري دنبال كنيم. براي شرح بيشتر اجازه دهيد نكته را كمي باز تر كنم.

یکی از ویژگی های علمای قائل به تفویض كم گذاشتن حقّ وحي است. في الواقع آنچه كه ما از پيامبر سابقه داريم و از قرآن شنيده ايم، این آیه ی سوره ی نجم است: ما يَنطِقُ عَنِ الهوي إن هو الّا وَحيٌ یُوحي ( آنچه را پيامبر مي گويد از هواي نفس نمي گويد؛ وحي است.) عَلَّمَه شديدُ القُوي (جبرئيل اين امور را به او آموخته است.) بسيار واضح است: به واسطه ی اين وحي كه به پيامبر شده ايشان اختيارات ويژه‌اي مي‌يابند. پيامبر غير از وحي، معلّم امّت هم هست. " يعلّمهم الكتابَ والحِكمَه " پیامبر کتاب و حکمت به مردم آموخته است. هم براي ما وحي را به ارمغان آورده‌است و هم تعليم حكمت كرده است. او سنّتش را در ميان ما نهاده است. اين پيامبر، بشري عادي امّا مهذّب است كه به كمك وحي الهي به اين مقام مهم دست يافته است. یعنی امتیاز پیامبر وحی است؛ و منهای آن بشر است هر چند بشر مهذّب؛ امّا باز بشر است. بنابراین وحی در رسالت نقش محوری دارد و تفاوت پیامبر با دیگران از آن ناشی می شود. اطّلاع غیر عادی او ناشی از وحی است. امّا اگر گفتيم كه وحي چندان موضوعيتي ندارد - البتّه به اين صراحت ذكر نشده- عملاً تمام آنچه را كه پيامبر در حوزه ی دين مي‌تواند انجام دهد، مي توان به ائمّه هم نسبت داد. یعنی همه ی آنچه كه به پيامبر تفويض شده است، عيناً به علي بن ابيطالب و اولاد او نيز تفويض شده است. آنگاه پرسیدنی است: پس وحی این وسط چه کاره است؟

اين حرف بسياري از روايات است. اين روايات در كتابهايي مانند بصائر الدرجات كه از نوشته هاي منسوب به يكي از اصحاب امام عسگري است و در اواخر قرن دوم نگاشته شده و از نخستين نگارش‌هاي شيعي محسوب مي شود و هكذا در اصول كافي کلینی و در اختصاص منسوب به شيخ مفيد و در تفاسیر علی بن ابراهیم قمی و فرات کوفی نيز ديده مي‌شود. متن اين روايت كه مي‌توان گفت مستفيض است يا مشابه آن خيلي زياد و كثيراست، اين است كه: ما فُوِّضَ إلي النّبي صَلَوه الله عليه فَهو مُفَوِّضُ إلَينا ( هر چه به پيامبر تفويض شده است، به ما ائمّه هم تفويض شده است.) هر كاري كه پيامبر در امر دين مي‌تواند انجام دهد ما ائمه هم مي‌توانيم انجام دهيم. آن گاه سؤال اين است: پس وحي رِسالي چه نقشي را ايفا مي كند؟

راز اينكه در انديشه ی معاصر شيعي جايگاه قرآن بسيار پايين وجايگاه روايات بسيار بالاست، عملاً در اين آموزه‌ها است. همواره از خود پرسيده‌ايم: چرا ما به قرآن عنايت كافي نداريم؟ حوزه های علمیه ی ما چقدر قرآني هستند؟ درمنابر ما چقدر قرآن تلاوت مي شود؟ هر يك از ما چقدر آيه به ذهن داريم؟ واضح است وقتي مي‌گوييم: همة مسائل دركتاب نيست، اصول كار در كتاب است، امّا در بسياري از جزئيات بايد به سراغ روايات رفت، آنگاه روايات به ميزاني از اهمّیت عملي مي رسد كه حقیقتاً جاي كتاب را مي‌گيرد. آن راز در اين نكته ی تلخ نهفته است. وقتي مسأله از تغليظ تقدیس ائمّه و تفويض تدبیر و اِرزاق و تتشریع به ایشان شروع مي شود و كسي نمي پرسد: " پس وحي، چه نقشي را ايفا مي‌كند؟ چگونه ممكن است همه ی اختیارات پيامبر با داشتن وحي، به ائمّه بدون داشتن وحي، تفويض شده باشد؟ " ، در اين صورت وجود و عدم وحي چندان نقشي را ايفا نمي‌كند.

براي همين است كه مي‌بينيم در اعصار بعدي هم افرادي يافت مي شوند كه مي‌گويند: اگر اين فرضیه اوّل صحيح باشد، پس همة آنچه كه به ائمّه تفويض شده است، بدون هيچ كم وکاستی به فقها هم تفويض مي شود. توجّه كنيد كه ريشه ی اين کژ خواني از كجا آغاز شد. دو معادله را با هم مقايسه كنيد. معادلة اوّل: ما فُوِّضَ إلي النّبي (ص) فَهو مُفَوِّض إلي علي و اولادِه (ع).

معادلة دوم: ما فُوِّضَ إلي الأئمّه عليهم السلام فَهو مُفَوِّضٌ إلي الفقهاء العُدول.

بپرسيم: پس تفاوت ائمّه و فقهاي عادل چيست؟ مگر كلام و فقه سنّتي به اين قائل نيست كه ائمّه معصومند و عالم به غيب؟ خوب اگر چنين است، چگونه دراين تفويض اختيارات، اين علم به غيب وعصمت هيچ كاره است؟ اگر كسي بي بهره از اين دو مؤلّفه ی بسيار اساسي باشد، چگونه مي‌تواند همان اختياراتي را داشته باشد كه ائمّه داشته اند؟ مي توان خيلي ساده پاسخ داد: مگر در معادلة اوّل وحي كاره اي بود كه در معادلة دوم علم به غيب و عصمت كاره ای باشد؟ بنابراين به سادگي، معادلة اوّل به معادلة دوم تبديل مي شود و اگر بخواهيم ريشه ی مشكل را بازيابي كنيم، بايد بر گرديم و ببينيم كه به طور كلّي امامت در آغاز چه بود؟ آيا بحث تفويض با اين عرض و طول در قرون اوّلیه مطرح بود؟ يا اين كه اين مفهوم مولود قرن سوم و چهارم است؟

اين بحث تبديل شدن يك مذهب به يك نظام کلامی فقهی است و اين ويژگيهاي كلامي فقهی را متكلّمين و فقها به تدريج ايجاد كردند. البتّه ريشه‌هايي هم داشت. قطعاً علم و تهذيب نفس ائمّه در حدّي بود كه امكان ترویج اين بيانات دربارة آنها وجود داشت.

خلاصه اينكه از قرن اوّل تا قرن چهارم يك استحاله يا يك تغيير موضع جدّي در " معالم مذهب" ما صورت گرفت و متأسّفانه اكثر يا تمام كتابهايي كه ما در دست داريم مربوط به بعد از سيطرة اين جريان است. از قرن اوّل و دوم تقريباً مكتوبي به جا نمانده است؛ امّا نشانه‌هاي آن تفكّر سركوب شده و كنار زده شده که با برچسب ناچسب " مقصّره " علامت گذاری شده، در ميان متون اوّليّه ما موجود است. كار ما استخراج آن معالم و نشانه‌هاست. آن نشانه ها و معالم در متون اصلي ديني ما يافت مي شوند.

اگر سيماي دينداري امروزمان را كه همه به نحوي اتّكا به اين شؤون فرا بشري ائمّه دارد، در ادعيه ی شيعه مقايسه كنيم، مي‌بينيم كه دو سنخ دعا و زيارت وجود دارد. سنخ اوّل متعلّق به تفكّر اوّل ( تشیّع اوّلیّه ) و سنخ دوم متعلّق به تفكّر دوم ( تشیّع مفوّضۀ اعتدالی ) است. سنخ اوّل دعاي كميل، دعاي ابوحمزه، دعاهاي صحيفه سجاديه، مناجات شعبانيه و دعاي عرفه است. در اين دعاها يك كلمه اتّكا و توسّل به غير خدا نيست. هر چه هست مستقیم به محضر خدا رفتن است. اين سيماي اصلي شيعه و امامت است كه ما به دنبال آن هستيم؛ امامت اصيلي كه در دعاي كميل مي‌بينيم، سر به آستان ربوبي مي‌سايد وخلق را این گونه موحّدانه هدایت می کند.

سنخ دوم ادعيه و زيارات، دعای توسّل، دعاي فرج، زيارت عاشورا، زيارت جامعه كبيره، دعاي ندبه، و مانند اينهاست. براي سنخ سنجي اين دو نوع دعا و زيارت، مي توان تكيه گاه هاي اين دو سنخ دعا را با هم مقايسه كرد.

به عنوان نمونه دعاي توسّل را با دعاي كميل، دعاي فرج را با دعاي ابوحمزه، دعاي ندبه را با دعاي عرفه مقايسه كنيد. مي‌بينيد دو تلقّي متفاوت از دین وجود دارد؛ اجازه بدهيد بگويم ما دو مذهب داريم. اين، دو تشيّع است. ما تشيّعي داريم كه شاخصه اش خطبة سيدالشهدا در روز عاشورا، خطبه‌هاي نهج‌البلاغه و دعاهايي چون عرفه امام حسین است؛ و تشيّع ديگري داريم كه شاخصه اش توسّل و شفاعت ائمّه به جای توکّل به ذات ربوبی است. اين دو تشيّع در بین ما وجود دارد. فقط كافي است آنها را با هم مقايسه كنيم تا به اين نتيجه برسيم كه بر تشيّع اوّلیّه چه رفته است.

لازم است اين دو تشيّع را از هم تفكيك كنيم و نحوة تبديل يكي به ديگري را دنبال كنيم. جاي خوشحالي است كه اين معالم هنوز در بين ما باقي مانده است و نمرده است. جالب اينجاست كه آن جذّابيتي ما را به سمت علي و حسين و اهل بيت مي كشاند از همان معالم سنخ اوّل است؛ همان كه در آيات قرآن موج مي‌زند. بارها گفته ام: در مذهب اوّل توكّل متن است، شفاعت حاشيه؛ در مذهب دوم شفاعت و توسّل متن است، توكّل حاشيه ی كمرنگي كه احياناً ممكن است ديده نشود. هر جا شما ديديد توكّل به خداوند به حاشيه رفت و امور فرعي مانند شفاعت به ائمّه و توسّل به ایشان به متن آمد، بدانيد امامت اصيل جاي خودش را به امامت تفویضی داده است. اين دو تلقّي با هم متفاوتند.

من اسناد تك تك اين موارد را كه از لابه لاي همان متون اصيل استخراج كرده ام، به مرور معرّفي خواهم كرد. إن شاء الله.

متأسّفانه در طول زمان رسوبهايي مذهب ما را گرفته كه سه شاخصه ی اصلي مذهب يعني عقلاني بودن، عادلانه بودن و عمق عرفاني آن را خدشه دار نموده است. اجازه دهيد در اينجا با اشاره به نكته ای بحث را به پایان ببرم.

متأسّفانه در انحراف تلقّي از امامت، تصوّف هم بي تأثير نبوده است. تئوري انسان كامل كه در بين صوفیان مطرح شده است، دست به دست اين تلقّي دوم از امامت شيعي ( امامت تفویضی اعتدالی ) داده است؛ تصوّف و تشيّع در اين مسأله پا به پاي هم پيش رفته اند. و بر خلاف اشكالات فراواني كه به فقه وارد مي شود، اجازه دهید مدّعي شویم يكي از نكاتي كه آفت مذهب بوده است، نوعی تصوّف بوده است؛ البتّه نه آن عرفان اصيلي كه به عنوان شاخص مذهب ذكر شد. در اينجا منظور آن عرفاني است كه بحث خالي نبودن زمين از حجّت خدا را ذكر مي‌كند و حجّت خدا را هر چند خدا نمي داند، امّا اختياراتي برابر اختيارات ربوبي براي او قائل است. همين حجّت خدا كه نام او را انسان كامل و قطب مي‌نهند، با مفهوم امامت تفویضی منطبق شده و پيش رفته است. خلاصه اينكه تصوّف و قرائتي از تشیّع همدیگر را تأیید کرده اند و پیش رفته اند و مشکل آفریده اند و از آن مذهب رسمی را ساخته اند. تفصیل این مهم به مجال و مقال دیگری نیاز دارد. سخن را با این کلام حسینی به پایان می برم: ألا تَرَونَ ان الحق لا یُعمَلُ بِه و الباطلُ لا یَتَناهی عنه ( آیا نمی بینید به حق عمل نمی شود و از باطل پرهیز نمی شود؟) « فإنّی لا أری الموت الّا السعاده و الحیاه مع الظالمین الّا برماً » من – حسین بن علی _ مرگ را جز سعادت و حیات با ستمکاران را جز رنج و نکبت نمی دانم. سلام بر حسین و پیروان حسین. والسلام

ز
منبع:وب سايت حجه الاسلام كديور
نوشته شده توسط سرگروه الهیات در سه شنبه دهم بهمن 1385 ساعت 22:34 | لینک ثابت |
 

سنت هدایت 2
قرآن و انسان معاصر - جلسۀ44، 21 دی 1385

هدايت الهي يا عامه است يا خاصه. هدايت خاصه مختص برخي انسانها مي شود. اين هدايت مترتب بر پذيرش آزادانه هدايت عامه تشريعي مي باشد. هدايت خاصه هدايتي تكويني است. تنها با مشيت الهي چنين هدايتي نصيب بندگان مقرب مي شود.

در باره هدايت خاصه پرسشهائي قابل طرح است: هدايت خاصه شامل چه انسانهائي نمي شود؟ خداوند چه كساني را هدايت نمي كند؟ قرآن چه گروههايي از مردم را محروم از هدايت(خاصه) معرفي مي كند؟ويژگي اصلي و فصل مشترك محروميت از هدايت الهي چيست؟ با توجه به تكويني بودن هدايت خاصه و انحصار چنين هدايتي به خداوند و مشيت بالغه او، آيا هدايت و ضلالت جبري نخواهد بود؟ آيا ضلالت همان عدم هدايت است يا بين هدايت و ضلالت واسطه است؟ آيا همچنانكه هدايت خاصه منحصرا به دست خداوند است، ضلالت و اضلال مقابل آن نيز قابل انتساب به خداوند است؟ و در اين صورت "يضل من يشاء" (هر كه را بخواهد گمراه مي كند) اولا به چه معنا است؟ و ثانيا آيا دلالت بر جبري بودن ضلالت و گمراهي ندارد؟ اين قسمت از بحث به پاسخگوئي به پرسشهاي يادشده اختصاص دارد.

هدايت عامه تشريعيه همه آدميان را در بر مي گيرد. انسانها در برابر دو رسول الهي يعني عقل به مثابه رسول باطني و پيامبران به مثابه رسولان ظاهري با اختيار و آزادي دو دسته مي شوند: دسته اي راه خدا را انتخاب مي كنند، هدايت مي پذيرند و "مهتدي" مي شوند؛ و دسته اي ديگر پس از شناخت راه حق از باطل، از پيمودن راه خدا آزادانه استنكاف مي كنند و به بيراهه مي روند و گمراه مي شوند. بنابراين هدايت و ضلالت تشريعي با آزادي و اختيار انسانها حاصل مي شود. اين هدايت و ضلالت "ابتدائي" است.

در مرحله هدايت خاصه سنت الهي بر تثبيت و ازدياد هدايت مهتديان (هدايت پذيرفتگان) و تثبيت ضلالت گمراهان (غير مهتديان) تعلق مي گيرد. هدايت و ضلالت در اين مرحله "مجازاتي" است. هدايت مجازاتي پاداش خداوند به انسانهايي است كه در مرحله پيشين هدايت عامه تشريعي الهي را پذيرا شده اند و مهتدي گشته اند. خداوند مهتديان را در دنيا و آخرت از هدايت ويژه خود بهره مند مي كند. مهتدي بواسطه حسن اختيارش در مرحله پيشين از اين هدايت مضاعف برخوردار شده است. اگرچه هدايت خاصه منحصرا در يد مشيت الهي است، اما در گرو مقدمه اختياري انساني است.

ضلالت مجازاتي لازمه منطقي ضلالت ابتدائي است. انسانهائي كه در مرحله پيشين هدايت عامه تشريعي را با آگاهي و اختيار پذيرا نشده اند و با سوء اختيار خود به بيراهه رفته و گمراه شده اند. خداوند ضلالت گمراهان را در دنيا و آخرت تثبيت مي كند. تثبيت ضلالت همان ضلالت مجازاتي يا اضلال الهي است. اين اضلال يا ضلالت مجازاتي محصول لاينفك سوء اختيار پيشين انسان بوده دلالتي بر جبر ندارد؛ بلكه مقتضاي اختيار و عدالت است.

تقابل هدايت و ضلالت تقابل تناقض است، از قبيل وجود و عدم يا نور و ظلمت. ضلالت يعني عدم هدايت. بين هدايت و ضلالت واسطه اي نيست. ضلالت امري عدمي است. ضلالت بي بهرگي از هدايت است. انسانها يا در راهند و راه يافته اند، يا از راه به در شده اند، به بيراهه رفته اند و گمراه شده اند. هدايت با صراط مستقيم و سبل الي الله ملازم است.هر كه در اين صراط و يا سبل منتهي به آن نبود در ضلالت است.

قرآن كريم محرومان از هدايت خاصه را با هفت تعبير معرفي كرده است: ظالمان، كافران، فاسقان، مسرف كذاب، كاذب كفار، گمراه،و كيد خائنان.

اول، "خداوند قوم ظالم را هدايت نمي كند" (بقره/258، آل عمران/86، توبه/19 و 109، صف/62؛ مائده/51، انعام/146، قصص/50، احقاف/10). ظلم انحراف از طريق عدالت، تجاوز از حق و عدول از عمل شايسته به ناشايست است. ظلم به اعتبار متعلق بر سه قسم است: اول، ظلم به خود كه ريشه هر دو ظلم بعدي است.دوم، ظلم به خداوند كه شامل كفر و شرك و نفاق مي شود. سوم، ظلم به ديگر مردم. خداوند ظالمان را دوست ندارد. ظالمان به سعادت نمي رسند. ظالمان از هدايت خاصه خداوند محرومند.

دوم، "خداوند قوم كافر را هدايت نمي كند" (بقره/264، توبه/37؛ مائده/67،نحل/107). كفر در لغت پوشاندن شيء است. كافر به شب و زارع اطلاق مي شود، چرا كه اولي اشخاص را مي پوشاند و دومي بذر را در خاك پنهان مي كند. كفران نعمت به ترك اداي شكر آن نعمت است. كفر در دين پوشاندن حق خداوند است. آنكه خدا را شناخته اما او را انكار مي كند. كفر اخص از ظلم است.

"آنانكه كفر ورزيدندو از راه خدا جلو گرفتند، گمراه شدند گمراه شدني دور.آنانكه كفر ورزيدند و ظلم كردند، اينگونه نيست كه خداوند ببخشايدشان و به راه هدايتشان كند، مگر به راه جهنم كه تا ابد در آن جاودانه اند و اين بر خدا آسان است."(نساء/168-166). خداوند آنان كه ايمان آوردند با قول ثابت در حيات دنيا و در آخرت تثبيت مي كند و ظالمين را گمراه مي كند و خداوند آنچه را بخواهد انجام مي دهد.(ابراهيم/27). اين اضلال ضلالت مجازاتي است كه نصيب كافران يا ظالمان مي شود.

سوم، "خداوند قوم فاسق را هدايت نمي كند" (مائده/108، توبه/24، صف/5؛ منافقون/6). فسق در لغت به معناي خروج خرما از پوسته آن است و گفته مي شود كه استعمالش درمعناي اصطلاحي رايج با قرآن آغاز شده است. فسق اصطلاحا به معناي خروج از زي شرع است اعم از خروج نظري (كفر) يا عملي، اگرچه اغلب در كسي استعمال مي شود كه با پذيرش التزام به شرع در عمل به احكام آن اخلال مي كند. بر اين اساس فسق اعم از كفر و اخص از ظلم است." آنگاه كه منحرف شدند خداوند دلهايشان را منحرف كرد، خداوند قوم فاسق را هدايت نمي كند"(صف/5). انحراف اول ابتدائي و از سوي انسان است.انحراف دوم مجازاتي و تثبيت انحراف اول و از سوي خداوند است.

چهارم، "خداوند كسي را كه مسرف كذاب باشد هدايت نمي كند" (غافر/28). اسراف تجاوز از حد در افعال انساني اعم از مال و جان و نفس است. خداوند مسرفان را دوست ندارد.

پنجم، "خداوند كسي را كه كاذب كفار (بسيار كفر ورزنده) باشد هدايت نمي كند"(زمر/3). كفار اعم از كفران فراوان نعمت يا بسيار پوشاننده حق.

ششم،" ما در هر امتي رسولي فرستاديم كه خدا را عبادت كنيد و از طاغوت اجتناب كنيد،برخي را خدا هدايت كرد و برخي را بر ضلالت تثبيت كرد.پس در زمين سير كنيدپس بنگريد عاقبت دروغگويان چگونه بوده است.اگر بر هدايت ايشان حريصي خداوند آنكه را گمراه كرده است هدايت نمي كند و ياوري براي ايشان نيست"(نحل/36 و37). هدايت و اضلال منسوب به خداوند در اين آيات مجازاتي است. انگار اين جملات در تقدير است: برخي هدايت را پذيرفتند و برخي نپذيرفتند (هدايت و ضلالت ابتدائي) آنگاه خداوند خداوند در هدايت و ضلالتي كه اختيار كرده بودند تثبيتشان كرد. خداوند آنكه را كه خود به بيراهه رفته و قصد بازگشتن هم نكرده (توبه) هدايت نمي كند.

هفتم، "خداوند كيد خائنان را هدايت نمي كند[به مقصد نمي رساند]" (يوسف/52). خيانت مخالفت با حق از طريق نقض عهد در نهان است. خائن مطلقا از طريق خيانت به مقصودش نمي رسد و سنت الهي بر مفتضح كردنش تعلق گرفته است. خيانت باطل است و باطل دوام نخواهد داشت.خداوند خائنان را دوست ندارد.

وجه مشترك هر هفت تعبير تجاوز از حق است چه ظلم در حق خداوند (كفر و فسق) چه اسراف و خيانت و كذب. هدايت خاصه الهي شامل حال آنانكه با اختيار ظلم كرده از راه حق به در رفته اند نمي شود.

سنت هدایت 1 قرآن و انسان معاصر(43)، (سنن الهي8) ، حسینیه ارشاد

منبع:وب سایت حجه الاسلام کدیور

نوشته شده توسط سرگروه الهیات در سه شنبه دهم بهمن 1385 ساعت 22:21 | لینک ثابت |

چنان كه مي دانيم امام شافعي(رح)يكي از نامدارترين علماي مسلمان و يكي از امامان چهارگانه ي اهل سنّت و جماعت است؛ كُردان نيز كه از همان دهه ي دوم پيدايش دين اسلام به بركت تلاش هاي دين گسترانه ي مجاهدان پرشور صدر اسلام، با نور قرآن آشنا شدند و تدريجاً در صف مشتاقان آن درآمدند، به واسطه ي حضور امام شافعي در بغداد ، با افكار و آراي او آشنا شدند و از ابتداي قرن سوم به اين سو، تديّن خود را در بُعد فقهي با انديشه ها و اجتهادات او موزون كردند و از آن زمان تاكنون، نام شافعي زينت بخشِ مراسم و مناسك اكثريّت كردان بوده و كمتر زن و مرد كُردي مي توان يافت كه شافعي در مجلس عقدشان غايب بوده باشد! در حجره هاي(مدارس ديني) كردستان نيز هنوز هم  عقل گرايي ابوحنيفه ، وسواس پارسايانه ي مالكي و صلابت حنبلي نتوانسته است ماموستايان كُرد را در دلباختگي ديرين خود به خلاقيّت فكري شافعي ، دچار ترديد و تجديدنظر كند و استحسان هم چنان در حكم تشريع است و زوج كُرد به رغم فريبندگي رأي رقيب ، هنوز هم به محض لمس عمدي يا سهوي دست يكديگر، وضوي خود را باطل و تجديدكردني مي دانند!    

     از آن جا كه درآميختگي زندگي ما با افكار شافعي ، ضرورت بررسي آراي او را دوچندان كرده است واين ضرورت براي دبيران دين و زندگي مناطق شافعي مذهب كه در بخشي از حرفه خويش  ترجمان افكار اويند ، چهارچندان است، در اين نوشتار به تصحيح يكي از اشعار منسوب به ايشان مي پردازيم.

      مي دانيم كه شافعي به رغم مهارت و استعدادي كه در ادبيات عرب داشت، علاقه ي چنداني به شاعري نداشت و جز براي خدمت به اخلاق و تديّن شعر نمي گفت و حتّي شعر را دون شأن علما مي دانست و مي گفت:

                                 فلولا الشعر بالعلماء يزري             لكنت اليوم أشعر من لبيد!

يعني:اگر شاعري فروتر از شأن فقها نمي بود،بي گمان من از لبيد بن ربيعه شاعرتر بودم! باري، دلربايي و اثرگذاري هنر، قوي تر از آن بود كه حشمت فقيهانه را ياراي مقاومت با آن باشد؛از اين رو، حتّي شافعي نيز نتوانست به سود شأن فقاهت،از جمال دلكش شعر و هنر چشم بپوشد و چنين تشخيص داد كه پاره اي باورهاي كلامي و فقهي و نيز توصيه هاي اخلاقي و تجربه هايش را در قالب نظم به مخاطبانش ارائه كند؛اين اشعار را بعدها افرادي متعدّد از كتاب هاي تراجم و تاريخ ، گردآوري و جداگانه تحت عنوان « ديوان الشافعي » يا « ديوان الامام الشافعي » با شرح و توضيحات لازم منتشر كردند؛از جمله افرادي كه به استخراج و نشر منسجم اشعار شافعي اقدام كرده اند ، مي توان از اينان نام برد:اسماعيل اليوسف،زهدي يكن،عبدالمنعم الخفاجي،محمد سالم البواب،محمد عفيف الزعبي،محمود بيجو،خليل ابراهيم،سليمان البواب،محمد عبدالرحمن عوض،محمد علي البلطجي،نعيم زرزور،يوسف محمد البقاعي،محمد عبدالرحيم وإميل يعقوب؛دانشمندي مصري به نام محمد ابراهيم سليم نيز اشعار شافعي را تحت عنوان « الجوهر النفيس في شعر الامام محمد بن ادريس » گردآوري و چاپ كرده است.

 در ميان اين اشعار همان گونه كه اهل فن مي دانند طبعاً به سهو يا به عمد ، مطالبي وارد شده است كه با دستگاه فكري و ارزشي شافعي سازگاري ندارد ومورد انتقاد و اعتراض پاره اي ناقدان بصير قرار گرفته است؛يكي از اين اشعار، شعري است شش بيتي كه در مدح خلفاي راشدين سروده است و ما اينك آن را از «ديوان الامام الشافعي» چاپ محمد عبدالرحيم نقل مي كنيم:

                      شَهِدْتُ بأنّ اللهَ لا شيئ غيرُهُ            و أشهد أنّ البعث حق  و اَخلصُ

                  و أنّ عُري الايمان قول مبيّن            و فعلٌ  زكيٌ  قد  يزيد   و ينقصُ

                  و انّ  ابابكرٍ  خليفة    ربّه               و كان ابوحفص علي الخير يحرِصُ

                 و اُشهد ربّي اَنّ عثمان فاضل            و انّ  عليّاً      فضله    متخصّصُ

                 ائمّة  قوم ٍ يُهتَدي  بهُداهمُ                 لحي الله    مَنْ   إيّاهم      يتنقّصُ

              فما  لِغواة   يشتُمون  سفاهة              و ما لسفيه  لا يحيص  و  يخرصُ(1)

چنان كه ملاحظه مي شود در اين روايت كه تقريباً در همه ي ديوان هاي موجود شافعي  و از جمله در ترجمه كُردي آن نيز آمده است(2)، شافعي بر خلاف فلسفه سياسي اهل سنّت، كه خلفاي راشدين را نه خليفه خدا بلكه جانشينان حضرت رسول(ص) مي دانند ، ابوبكر(رض) را خليفه و جانشين پروردگار خوانده است!اين در حالي است كه حتّي خود ابوبكر صدّيق نيز با صراحت و قاطعيّت باچنين برداشتي از خلافت مخالفت كرد و در پاسخ كسي كه او را خليفة الله خواند،گفت:«لست خليفة الله و لكنّي خليفة رسول الله»:من خليفه خدا نيستم؛بلكه خليفه رسول خدايم(3).

   نبايد پنداشت كه شافعي با آن گستردگي دانش و قوّت انديشه اي كه داشت،متوجّه چنين تضادي نبوده است؛خوشبختانه در روايت ديگري كه از نظر پژوهندگان دور مانده است،اين شعر با محتوايي مطابق با انديشه سياسي اهل سنّت روايت شده است؛صلاح الدين خليل بن ايبك صَفَدي(متوفّاي764ق) از تذكره نويسان نامدار قرن هشتم ، ضمن بيان زندگي نامه نورالدين علي بن جابر هاشمي ، به مناسبتي شعر مذكور را از قول ربيع بن سليمان مرادي(متوفاي270ق) يار شافعي و راوي كتاب هاي او،با محتوايي متفاوت  نقل و ضبط كرده است؛ روايت صفدي در دو مورد با بقيه فرق دارد:

1)     در مصرع اول بيت اول،به جاي« شيئ» واژه ي «رب» آمده است كه با ادب عبوديّت سازگارتر است: شهدت بِأنّ اللهَ لا ربّ غيره.

2)     در مصرع اول بيت سوم نيز به جاي « ربّه » نام مبارك احمد – زاده الله شرفاً – آمده و بيت ،چنين است:و انّ ابابكر خليفة احمد (4).

چنان كه پيش تر نيز اشاره شد خلافت در انديشه ي سياسي اهل سنّت، نيابت از پيام آور خداست و نه خدا؛همان گونه كه امام ابوالحسن ماوردي فقيه مشهور شافعي نيز در تعريف خلافت،آن را «جانشيني پيامبر در پاسداشت دين و اداره ي دنيا» دانسته اند(5).از اين رو، روايت صفدي هم به لحاظ وثاقت سند و هم از حيث سازگاري با فكر سياسي اهل سنّت، مضبوط تر و پذيرفتني تر است.

مراجع:

1_ شافعي، ديوان الامام الشافعي، ص 257، گردآوري و شرح محمد عبد الرحيم،بيروت:دارالفكر،1420ق.

2)

3)محمود صبحي،دكتر احمد، نظرية الامامة لدي الشيعة الاثني عشرية، ص19،بيروت: دار النهضة العربية،1411ق.

4)صفدي، أعيان العصر و أعوان النصر ،3/325،تحقيق علي ابوزيد و ديگران،دمشق: دارالفكر،چاپ اول،1418ق.

5)ماوردي، الاحكام السلطانية ، ص5، قم: مكتب الاعلام الاسلامي،1406ق.

نوشته شده توسط سرگروه الهیات در دوشنبه نهم بهمن 1385 ساعت 21:40 | لینک ثابت |
aebadat184
نوشته شده توسط سرگروه الهیات در دوشنبه نهم بهمن 1385 ساعت 13:51 | لینک ثابت |
شیخ یوسف قرضاوی در خطبه جمعه خود در ۷/۱۱/۸۵ در دوحه از سفر گروهی از اندیشمندان اهل سنت  به تهران برای گفتگو با مقامات تهران درباره راههای متوقف کردن جنگ مذهبی در عراق خبر داد . وی هم چنین از کردهای عراق و بویژه طالبانی و بارزانی خواست به عنوان میانجی وارد میدان شوند:

خالد أبو بكر-موقع القرضاوي/27-1-2007

ألقى العلامة الدكتور يوسف القرضاوي رئيس الاتحاد العالمي لعلماء المسلمين خطبة الجمعة 26-1-2007 من مسجد عمر بن الخطاب بالعاصمة القطرية الدوحة، وتحدث فيها عن ذكرى هجرة الرسول صلى الله عليه وسلم  وأصحابه الكرام - رضي الله عنهم أجمعين -.قائلا: "قال عنهم ابن مسعود:"أصفى الناس قلوبا وأكثرهم علما  وأقلهم تكلفا اختارهم الله لصحبة نبيه فاستمسكوا بهديهم فإنهم على الصراط المستقيم".، كما تابع بقوله: "الله يصف المهاجرين: "أولئك هم الصادقون" ويوجد بين المسلمين من يصفونهم - رضي الله عنهم - بغير ذلك. وقال: "من يتهم هؤلاء - الصحابة الكرام رضي الله عنهم - فإنما يتهم معلمهم العظيم صلى الله عليه وسلم"، وتابع: "ما رأت الدنيا مثل هذا الجيل الرباني المحمدي - أصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم" - ضاربا بعض الأمثلة على صدقهم وإخلاصهم وتضحياتهم وصبرهم وتفانيهم وجهادهم في سبيل حمل رسالة هذا الدين العظيم وإعلائه.

وخصص الدكتور القرضاوي الجزء الثاني من خطبة الجمعة للحديث عن العراق، معلنا عن قيام الاتحاد العالمي لعلماء المسلمين بإرسال وفد إلى إيران للالتقاء مع كبار المسئولين فيها، لبحث سبل وقف الفتنة المذهبية في بلاد الرافدين، مشيرا إلى أن طهران بيدها مفاتيح وقف هذه الفتنة، بما لديها من نفوذ ووجود قوي على الساحة السياسية.

ولفت -الشيخ القرضاوي - النظر إلى المذابح التي تجرى بحق العراقيين قائلا "إن ما يجري في العراق من أمور تقشعر منها الأبدان وتشيب لها الولدان من مذابح على الهوية".

وأشار فضيلته إلى العنف الذي يتعرض له أهل السنة على أيدي ميليشيات شيعية بقوله: "من كان اسمه عمر يقتل في الحال.. من كان اسمه عثمان يقتل في الحال من قبل فرق الموت التي لها ما لها من أسلحة وعتاد".

ودعا العلامة الدكتور يوسف القرضاوي أكراد العراق للتدخل لوقف الاقتتال بين السنة والشيعة في بلادهم، وشدد على أن الفئة التي لا تستجيب للوساطة الكردية في حال قيامها يتعين على الأكراد قتالها باعتبارها "فئة باغية".

وساطة الأكراد

وقال الدكتور القرضاوي: "آن لي أن أدعو الإخوة الأكراد في العراق أن يقوموا بواجبهم أن يقوموا بدورهم ويؤدوا ما عليهم" لوضع حد للاقتتال الطائفي الدائر في هذا البلد، وأكد على أن الأكراد وقفوا على الحياد لفترات طويلة، واليوم يتعين عليهم التدخل؛ وشدد على أن الفئة التي لا تستجيب للوساطة الكردية في حال قيامها يتعين على الأكراد قتالها باعتبارها "فئة باغية". لأنه "يجري بالعراق الآن عمليات لا تحمد عقباها، قد تثير العالم الإسلامي كله، وتجعله ينقسم على بعضه" في إشارة إلى الاقتتال الطائفي بين السنة والشيعة.

وأردف بقوله: "أدعو إخواننا الأكراد.. جلال الطالباني ومسعود البارزاني.. الأكراد الإسلاميون الوطنيون (...) لأن يقوموا بواجبهم في الوساطة والتوسط بين الفريقين (السنة والشيعة) وهم (الأكراد) قوة لها نفوذها.. بيدهم رئاسة الجمهورية.. بيدهم وزارة الخارجية.. قوة لها وزنها".

وشدد القرضاوي على أن دور الأكراد قد يتجاوز الوساطة بقوله: "إذا تم رفض وساطتهم عليهم (الأكراد) أن يقاتلوا الفرقة التي تبغي".

وتابع قائلا: "أظن أن أهل السنة لن يرفضوا الوساطة؛ لأنهم المظلومون والمعتدى عليهم.. وهم من يخطفون من منازلهم.. من تقطع رؤوسهم وتلقى في الطرقات والخرائب".

وتشارك ثلاثة ألوية كردية بالجيش العراقي في الخطة الأمنية الجديدة ببغداد التي أقرتها حكومة نوري المالكي؛ ويعتبر القادة الأكراد أن نشر هذه الألوية دليل عملي على أنهم يعتبرون أنفسهم جزءا من العراق الموحد ولا يسعون لفصل إقليم كردستان عنه.

ومن ضمن مهام الألوية الكردية الانتشار في مدينة الصدر ذات الأغلبية الشيعية في بغداد ومعقل جيش المهدي المتهم بارتكاب عمليات قتل طائفية.

ويرى مراقبون ارتفاع حظوظ هذه الألوية في تنفيذ مهامها؛ لأنها غير منحازة للشيعة، خلافا للتشكيلات العسكرية الأخرى بالجيش والشرطة المتهمة بتجاوزات عديدة ضد السنة في ضوء سيطرة الشيعة عليها.

منبع:سایت قرضاوی

نوشته شده توسط سرگروه الهیات در دوشنبه نهم بهمن 1385 ساعت 13:32 | لینک ثابت |

مجمع نمايندگان اهل سنت مجلس طي بيانيه‌اي همراهي و اتحاد هموطنان اهل سنت را اعلام كردند

خاص احمدي نماينده تايباد متن كامل بيانيه مجمع نمايندگان اهل سنت مجلس را در خصوص همراهي و اتحاد هموطنان اهل سنت در حاشيه جلسه علني امروز مجلس در اختيار خبرنگاران قرار داد.

به گزارش خبرنگار خانه ملت، متن كامل بيانيه چنين است:

ملت بزرگ ايران:
در اين موقع حساس ميهن اسلامي، بيش از هر زمان همدلي و همراهي و اتحاد ما ضرورت خود را نشان مي‌دهد. با نگاه به برهه‌هاي مختلف به ويژه دهه‌هاي پيش، عمق و استحكام وحدت اسلامي و وحدت ملي اميد آفرين است.

اطمينان داريم كه رشد اجتماعي و سياسي اين ملت كه برگرفته از فرهنگ اسلامي و ايراني است در هر موقعيت اطمينان بخش است و نه تنها نگراني از عدم هماهنگي اجتماعي متصور نمي‌باشد بلكه همه گروه‌هاي اجتماعي، قومي و مذهبي، مطمئنا با سعه صدر و هماهنگي و تدابير، برادري اسلامي و تعهد هموطني و مصلحت انديشي خود را بروز خواهند داد.

بر خود لازم مي‌دانيم كه جهت آرامش خاطر شما ملت مسلمان و اعتمادسازي بيشتر به استحضار برسانيم كه هموطنان اهل سنت شما همچون گذشته براساس اعتقاد اسلامي و فرهنگي ايراني، همراه با ديگر هموطنان خود، منافع ملي را ملاحظه و پاسداري مي‌نمايد هر نوع خشونت و نفي ديگران را رد مي‌كند و بلكه تقويت برادري اسلامي و احترام به عقايد و حقوق انساني و حقوق شهروندي و قانون مداري را منش و تعهد خود مي‌داند و كساني را كه تفاوت نظارت و سليقه‌ها و كم و كاستي‌هاي موجود را مورد سوء استفاده قرار مي‌دهند، همراهي نخواهند كرد و بلكه مطالبات و مشكلات خود را با مصلحت انديشي و تدبير و نجابت بيشتري پيگيري مي‌نمايد.

شايسته است مسئولين محترم، خواست‌ها و نيازهاي مردم اهل سنت را با محبت و سعه صدر، بيش از پيش، مورد توجه عملي قرار دهند.

مجمع نمايندگان اهل سنت

منبع : خانه ملت  تاريخ: 3 بهمن 1385

نوشته شده توسط سرگروه الهیات در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 22:27 | لینک ثابت |
"عثمان طه" كاتب مصاحف المدينة المنورة
حوار: محمد السيد
"عثمان طه" كاتب مصاحف المدينة المنورة .. ولد في ريف مدينة حلب عام 1934م.. والده هو الشيخ "عبده حسين طه" إمام وخطيب المسجد وشيخ كتاب البلد، حاصل على ليسانس في الشريعة الإسلامية.
وحاصل على إجازة في حسن الخط من شيخ الخطاطين في العالم الإسلامي الأستاذ حامد الآمدي رحمه الله عام 1973م.
وفي عام 1988م جاء للمملكة العربية السعودية وعين خطاطاً في مجمع الملك فهد لطباعة المصحف الشريف في المدينة المنورة وكاتباً لمصاحف المدينة النبوية، وفي نفس العام عُين عضواً في هيئة التحكيم الدولية لمسابقة الخط العربي التي تجرى في إسطنبول كل ثلاث سنوات..
وعن رحلته مع الخط وكتابة المصحف برواياته المختلفة كان لنا معه هذا الحوار:

متى ظهرت موهبة الخط لديك؟
ظهرت موهبة الخط لدي منذ الطفولة، فقد أخذت مبادئ الخط عن والدي الذي كان يجيد خط الرقعة، وكنت أقلد ما في الكتب من خطوط، وأصبحت أقلد خط الطباعة تماما،ً وكتبت نظماً في العقيدة ومتناً في النحو وعمري إذ ذاك لا يتجاوز ثماني سنوات، وهذا الخط موجود لدي أحتفظ به في مكتبتي..
وعندما أرسلني والدي إلى مدينة حلب للدراسة في المرحلة الابتدائية تعرفت على الخطاط الكبير محمد علي مولوي وأخذت منه بعض مبادئ خط الرقعة والخط الفارسي والكتابة (بالدهان) وخلال هذه الفترة تعرفت على كثير من الخطاطين وأخذت عنهم بعض الفنون في خطيْ النسخ والرقعة وقليلاً من الخط الفارسي، منهم حسين حسني الخطاط التركي في جامع المولوية، والخطاط إبراهيم الرفاعي.. ثم انتقلت إلى مدينة دمشق بحكم وظيفتي حيث إنني عملت في حقل التربية والتعليم بعد حصولي على الشهادة الثانوية وإنهاء الدراسة في دار المعلمين بحلب، وهناك تعرفت على الخطاط الكبير (خطاط بلاد الشام) الأستاذ محمد بدوي الديراني وبقيت عنده مداوماً من عام 1960م إلى حين وفاته عام 1967م. وخلال وجودي في مدينة دمشق أنهيت دراستي الجامعية (كلية الشريعة عام 1964م) وسنة أخرى في كلية التربية.
ثم تعرفت وأنا في دمشق على خطاط بلاد الرافدين الأستاذ الكبير (محمد هاشم البغدادي) وأخذت منه "مِشَقاً" في خط الثلث والنسخ..
ثم درست الرسم بأنواعه على يد الأستاذ الكبير والفنان المشهور سامي برهان والفنان المبدع نعيم إسماعيل يرحمه الله.

ذكرت أنك درست الرسم، هل لذلك علاقة بالخط؟
نعم، فالرسم له علاقة وثيقة بالخط حيث يساعد الخطاط على حسن التوزيع والتركيب الجميل. والخطاط الرسام يكون أفقه أوسع في عمله، إلا أنني حصرت عملي في مجال الزخرفة الإسلامية لكي أزين لوحاتي وخطوطي بالنقوش الإسلامية البديعة.

ما أنواع الخطوط وما الخط المناسب لكتابة المصحف؟
انحصر الخط العربي أخيراً في ستة أنواع تقريباً:
الخط الكوفي خط الثلث خط النسخ خط النستعليق (الفارسي) الخط الديواني خط الرقعة، والخط المناسب لكتابة المصحف هو: خط النسخ لوضوحه وبساطته وشهرته بين الناس.

ما الرسم العثماني؟
هو الرسم الذي كتب به المصحف أيام أمير المؤمنين "عثمان بن عفان" رضي الله عنه، وأجمع المسلمون على التقيد بهذا الرسم توقيفياً، ولا يجوز كتابة المصاحف خلاف ذلك.

ما الذي يجعل خطك متميزاً عن بقية الخطوط؟
أنا أعتمد في كتابة المصاحف أسلوباً متميزاً وهو تبسيط الكلمة لكي تأتي الحركات فوق الأحرف التالية لها دون التباس وتخلص من بعض التركيبات الخطية التي تعيق الضبط.

ألا يمكن أن يحل الكمبيوتر محل الكتابة باليد؟
الكمبيوتر جهاز عجيب واختراع عملاق يحتاج إليه كل إنسان مثقف، فهو في الحقيقة معجزة القرن العشرين. آلة صماء كالمرآة يعكس ما يوضع فيه، ولكن لا نستطيع أن نقول: إن الكمبيوتر حلَّ محل الخطاط، لأن الخطاط هو المبدع، كما أن الكمبيوتر يعتمد على تركيب الأحرف، وتركيب الأحرف يعتمد على الخط الأفقي.. وهذه تقلل من جمال الخط، وأفضل طريقة لكتابة القرآن الكريم هي الخط اليدوي، حيث إنه متماسك ومتناسق وله رونقه وروعته وجماله ولا يستغنى عنه.

كيف تبدأ بالكتابة وما المراحل التحضيرية لذلك؟
اختيار أدوات الكتابة كالورق الجيد والحبر الأسود والقلم المناسب، زخرفة الصفحة المعدة للكتابة والتسطير والترقيم ويكون حجم الصفحة (70 ×100) لكل المصاحف وكل صفحة مؤلفة من 15 سطراً.

متى كتبت أول مصحف؟
كتبت أول مصحف لوزارة الأوقاف في سورية في عام 1970م، ثم كتبت مصحفاً آخر برواية حفص للدار الشامية وبعدما أتيت للمدينة المنورة بدأت بكتابة مصحف برواية ورش بإشراف لجنة علمية للمراجعة مؤلفة من كبار علماء القراءات من مختلف البلدان الإسلامية، ثم أتبعته بكتابة مصحف حفص (صفحاته لا تنتهي بآية) على نمط المصحف المصري (الشمرلي).
ثم خطر ببالي أن أكتب مصحف حفص من جديد أوليته جلَّ اهتمامي من حيث جودة الخط وحسن الترتيب، صفحاته تبدأ بآية وتنتهي بآية، وبفضل الله أتممت كتابته وهو آية في الجمال، خطاً وضبطاً وتنسيقاً ليكون بديلاً عن المصحف القديم والذي يطبع في المجمع باستمرار (والذي كتبته منذ 35 عاماً).
وكتبت مصحفاً برواية قالون، حيث انتهت مراجعته وأصبح معداً للطبع، وقبله كنت قد كتبت مصحفاً برواية الدوري، حيث تم طبعه وتوزيعه بفضل الله، ثم تابعت كتابة المصاحف حتى تجاوز العدد عشرة مصاحف إلى يومنا هذا.

كيف تم ترتيب المصحف الشريف بحيث تبدأ صفحاته بآية وتنتهي بآية؟
وجدت مصحفاً قديماً قد تم توزيع الآيات فيه بحيث تبدأ الصفحة بآية وتنتهي كذلك بآية وهذا المصحف من العهد التركي العثماني، وهو مكتوب بالرسم الإملائي فاستحسنت هذا النموذج وكتبت المصحف بالرسم العثماني وفق ترتيب هذا المصحف التركي، وبفضل الله كنت أول من كتب المصحف على هذا النمط.. وهي النسخة التي تطبع في المجمع منذ افتتاحه، فلقد وجدوا فيه (بفضل الله) التنظيم الجيد والترتيب الرائع فكل جزء عشرين صفحة من أول القرآن إلى آخره ووجد الحفاظ في ذلك أسلوباً يساعدهم على الحفظ ولذلك يسمونه مصحف الحُفاظ.

كم تستغرق كتابة نسخة من المصحف الشريف لديك؟
في حدود سنتين ونصف السنة تقريباً مع التصحيح المستمر المرافق للكتابة.
ما شعورك حين كتابة المصحف؟
لا يمكن البدء بالكتابة إلا وأنا على طهارة، ولا أخالط الناس كثيراً كي يبقى ذهني صافياً ولا أقع في الخطأ لأن الخطأ في القرآن مرفوض. أما شعوري أثناء الكتابة فأنا أرى نفسي في عالم الآيات الكريمات أقتبس منها علماً وأسمو بها روحاً، عالم غير عالم الناس المنشغلين في الحياة اليومية، آيات تبشر وآيات تنذر، قصص رائعات كقصص الأنبياء الكرام وقصص الأقوام البائدة، لا أشعر بمرور الوقت ولا أنتبه لما يجري حولي، فآيات القرآن تسيطر عليّ، أهيم في عالم نوراني، ولا أغتر بالدنيا، أتزود لآخرتي، وأنكب على الأعمال الصالحات لكي ألحق بالجنة التي وعد بها المتقون (برحمة الله وعفوه)، وأتجنب كل ما يوصلني إلى النار والعياذ بالله.. شعور فيه الخوف والرجاء ودوماً أدعو الله أن يجعل عملي خالصاً لوجهه الكريم.
منبع:مجله المجتمع.العدد ۱۶۵۹
نوشته شده توسط سرگروه الهیات در دوشنبه دوم بهمن 1385 ساعت 23:26 | لینک ثابت |
Tuesday, January 16, 2007
علي عزت بيجوفيتش

Alija Izetbegovic

ولد الرئيس علي عزت بيجوفيتش عام 1344هـ/1925م في مدينة بوسانا كروبا، شمال غربي البوسنة، في أسرة عريقة في إسلامها، وتعّلم في مدارس مدينة سراييفو التي أمضى حياته فيها، وفيها أكمل تعليمه الثانوي عام 1943 والتحق بجامعتها، وحصل على الشهادة العليا في القانون عام 1950، ثم نال شهادة الدكتوراه عام 1962، وعلى شهادة عليا في الاقتصاد عام 1964، ويقرأ ويتحدث ويكتب باللغات الأجنبية: الألمانية، والفرنسية، والإنكليزية، مع إلمام جيد بالعربية.

بعد تخرجه في كلية القانون، عمل مستشاراً قانونياً مدة خمس وعشرين سنة، ثم اعتزل الحياة الوظيفية، ليتفرغ للبحث والكتابة، وينخرط في العمل العام، داعياً إلى الله على بصيرة، وبالحكمة والموعظة الحسنة، فقد فتح عينيه على مظالم ومآس وكوارث ينزلها الكفرة من الصرب الأنذال، والكروات المتعصبين على أهله وأبناء ملته، فنذر نفسه للدفاع عن إسلامه، والذّود عن قومه وأبناء دينه، فأمضى حياته كلها في ميادين العمل الإسلامي والوطني، يكتب، ويحاضر، ويشارك في المؤتمرات والندوات، ويسهر مع الصغار والكبار، لتوعيتهم وتربيتهم على الجهاد ليكونوا أهلاً لحمل رسالة الإسلام، وأبناء بررة لوطنهم الذي استباحه الملكيون المتعصبون، ثم الشيوعيون الملاحدة الحاقدون على الإسلام والمسلمين، وقد برزت أحقادهم في المذابح التي فعلوها بُعَيْدَ استلامهم السلطة بعد الحرب العالمية الثانية، ثم بعد استلام تيتو للحكم عندما بادر إلى نصب المشانق لعلماء المسلمين في يوغسلافيا، دون ذنب ارتكبوه سوى أنهم مسلمون متمسكون بإسلامهم.


شخصيته:

لم يكن الدكتور علي عزت رئيساً عادياً كسائر رؤساء الجمهوريات الذين تسلموا هذا المنصب في العالم الإسلامي، بل كان: سياسياً داهية ، ومناضلاً عنيداً ، ومفكراً عميقاً، وذا نظرة إسلامية بعيدة جعلته يتجاوز حدود البلقان، إلى سائر أنحاء العالم الإسلامي، ليحمل هموم المسلمين حيث كانوا، ويعمل مع العاملين لنهوض المسلمين، بعد تخليصهم من أوضار التخلف الذي أطمع الغرب والشرق بهم.

لقد كان الرئيس علي عزت صلباً في قلب الأحداث، لا يرضى إلا أن يكون مع أبناء شعبه، يعاني معه ما يعاني، ولهذا رفض مغادرة سراييفو، وبقي تحت الحصار الدامي.

وبعد أن اضطر إلى الموافقة على اتفاق (دايتون) استقال من رئاسة الجمهورية، ومن رئاسة الحزب، بعد أن أدّى واجبه كما لم يؤدّه أحد من الرؤساء والقادة في هذا الزمن، ليعيش مواطناً عادياً بين شعبه وفي منزله المتواضع، وبين كتبه، محامياً عن شعبه الذي يستحق التضحية من أجله.



كفاحة ضد النازية والشيوعية

كان الفتى علي عزت ذا شخصية متميزة بالجدّ والاجتهاد، والتأمل في أحوال المسلمين في بلاد البلقان، وهي أحوال متردية مادياً ومعنوياً، فالحكم الشيوعي الذي جاء بعد انهيار الحكم الملكي، كان إلحادياً، شديد الوطأة على الإسلام والمسلمين، كما كان الحكم الملكي من قبل، بل كان أشدّ وأقسى وأمرّ، وقد سمعنا من الشيخ علي يعقوب الذي أنجاه الله من مذابح الملكيين والشيوعيين وهو طفل صغير، سمعنا منه في استانبول عن بعض المذابح والأهوال التي كان يلقاها مسلمو البلقان على أيدي أولئك المجرمين من الملكيين المتعصبين لنصرانيتهم، الحاملين أحقادهم التاريخية على الإسلام والمسلمين، فهؤلاء كانوا يتفقون مع الشيوعيين على حرب المسلمين.



فكّر الفتى علي عزت فيما يمكن أن يقوم به من أجل المسلمين، فهداه تفكيره إلى إنشاء جمعية أسماها (جمعية الشبان المسلمين) ودعا إليها نفراً من زملائه الطلبة، وكان في السادسة عشرة من عمره، وكانت الجمعية أشبه بنادٍ مدرسيّ يعمل لجمع الطلبة المسلمين، وتوعيتهم، وتثقيفهم ويتحاور فيه الطلبة، ثم انتقل بالطلبة من الكلام إلى العمل، فقامت بأعمال خيرية، وثقافية، وأنشأت قسماً للفتيات المسلمات، وقدمت خدمات ومساعدات للمحتاجين إبّان الحرب الكونية الثانية، وسعت إلى بناء الشخصية المسلمة السوية الواعظة التي تفهم زمانها، وتستقيم طريقة تعايشها مع الوسط الذي تتعامل معه.


قرأ علي عزت ما وصل إليه من كتب الإخوان، وتأثر بأفكارهم، وتجاربهم، كما اطلع على تجارب الحركات الإسلامية الأخرى في الهند، وباكستان، وإندونيسيا، وقرأ بعض كتب المودودي والندوي، ورئيس وزراء إندونيسيا الأسبق الدكتور محمد ناصر، وتفاعل معها، وهو ما يزال طالباً يدرس القانون في جامعة سراييفو، وكان يتحرك في أوساط الطلبة البوشناق في الجامعة، ويحاورهم، ويقنعنهم بما اقتنع به من تلك الأفكار التي ألهمته الكثير، ودلّته على الطريق اللاحب الذي يجب أن يسير فيه، من أجل النهوض بشعبه البوشناق، وبسائر مسلمي البلقان، لتخليصهم من أتون الشيوعية الملحدة التي تريد أن تطمس هويتهم، وتقضي على دينهم الإسلامي الحنيف، وتجعلهم قطيعاً يعيش على هامش الحياة، كما تسير سائر القطعان الأخرى التي رزحت تحت وطأة الحكم الشيوعي الدموي.

ثم اجتاح هتلر بجيشه النازي يوغسلافيا واحتلها في نيسان (أبريل) 1941 وسارع بعض أبناء البلقان المتأثرين بالفكر النازي إلى تأسيس حزب (الأشتاشا) النازي، وحاول الشبان النازيون التأثير في الطلاب المسلمين، فتصدّى لهم الطالب علي عزت وزملاؤه في جمعية الشبان المسلمين وأفهموا الطلاب المسلمين أن الفكر النازي معادٍ للإسلام، وأن الحركة النازية ضدّ المسلمين، ويحرم على المسلم أن ينتسب إلى الحركة النازية تحت أي ذريعة.

واستطاع علي عزت وزملاؤه في الجمعية التأثير في الطلبة، فاستاء النازيون الألمان من الجمعية، وحاربوها، ولم يسمحوا لها بالترخيص والعمل الحر.

وعندما تحررت يوغسلافيا، ورحلت عنها الجيوش الألمانية، واتخذت الشيوعية مذهباً وديناً أواخر عام 1945 تصدّى الطالب الشاب علي عزت للشيوعية، كما كان يتصدّى للنازية، فاعتقله الشيوعيون مراراً، وهو طالب في الجامعة.

لقد كان الشيوعيون أقسى على المسلمين من النازيين والملكيين، فقد أغلقوا المساجد، ومدارس المسلمين وحوّلوها إلى ملاهٍ ومتاحف وبارات وحانات ومراقص، ومنعوا اقتناء المصاحف، وفعلوا الأفاعيل بعلماء المسلمين وبالمتدينين، قتلاً، وسجناً، وتعذيباً، ومطاردة..

لم يفتّ هذا في عزيمة الشاب، بل زاده صلابة وتصميماً على الكفاح، والعمل بأساليب شتى، فاعتقله الشيوعيون أكثر من مرة فما يزيده الاعتقال والتعذيب إلا إيماناً بصحة الطريق الذي يسير فيه، وتمسكاً به.

وكان عهد ( تيتو) صديق عبد الناصر الأثير، من أشدّ العهود قسوة على المحامي علي عزت، حتى هلاكه سنة 1980 ، فقد كان هذا الديكتاتور الدموي يكره علي عزت، وعندما زاره عبد الناصر، سأله عن علي عزت، فأجابه تيتو: إنه رجل خطير.. أخطر من تنظيم الإخوان المسلمين في مصر، فهو يطالب ويرى أن تتولى الحركة الإسلامية السلطة في كل بلد تكون لها الأكثرية فيه.

وقد حكم عليه بالسجن مدة خمس سنوات مع الأشغال الشاقة عام 1949 وكانت تهمته، أن له علاقة بجمعية الشبان المسلمين، مع أن هذه الجمعية ما كانت تتعاطى مع العمل السياسي، وكانت اهتماماتها مقتصرة على تعليم العلوم الشرعية، وعلى أعمال الخير.

وفي آب/ أغسطس 1983 حكموا عليه في محكمة سراييفو، مع أحد عشر شاباً من زملائه- بينهم شاعرة مسلمة - حكموا عليهم بالسجن أربعة عشر عاماً، بتهمة الانحراف نحو الأصولية، وكان من الواضح أن الحكام الشيوعيين هناك، رأوا أن فلسفة علي عزت، وما يدعو إليه، خطر عظيم على فكرتهم الماركسية الموغلة في الهمجية والتوحش.

بعد تصدّع الأنظمة الشيوعية في أوربا الشرقية، وفي الاتحاد السوفيتي عام 1410هـ - 1990م وعدم قدرة تلك الأنظمة المنخورة الفاسدة على كبح جماح الشعوب التي بدأ تململها يظهر على السطوح، بعد عشرات السنين من القمع والاستبداد، اضطر الحزب الشيوعي اليوغسلافي إلى السماح بالتعددية السياسية، فاهتبل الدكتور علي عزت هذه الفرصة، وبادر إلى تأسيس حزب العمل الديمقراطي، وشارك في الانتخابات الرئاسية، وفاز فيها، وصار رئيساً لجمهورية البوسنة والهرسك، في جمادى الأولى 1411هـ الموافق لتشرين الثاني/ نوفمبر 1990.

وأجرى استفتاء شعبياً على الاستقلال عن الاتحاد اليوغسلافي، كما استقلت كرواتيا وسلوفينيا، وصوّت الشعب المسلم على الاستقلال بأكثرية 63% ولكن الغرب الصليبي لم يرض بهذه النتيجة، فشنّ حملة إعلامية ظالمة ضد مسلمي البوسنة، الأمر الذي جعل الصرب الهمج ينقضون على البوسنة، في حرب عرقية دينية دموية، وحرب إبادة شاملة، وتطوع آلاف من نصارى أوربا للقتال في صفوف الصرب، ووقعت الدولة البوسنية الوليدة بين فكي كماشة، فالصرب من جهة، والكروات من جهة ثانية، استطاعوا تمزيقها، وكادوا يجهزون على شعبها الأعزل الآمن، بآلة الحرب اليوغسلافية الرهيبة التي كانت في أيدي الصرب المتوحشين..

جرى هذا على مرأى ومسمع من الأوربيين والأمريكان، وعلى مرأى ومسمع من الأمم المتحدة التي كانت اعترفت بجمهورية البوسنة والهرسك، بحيث غدت هذه الجمهورية عضواً في هيئة الأمم المتحدة.. لم يتحرك المجتمع الدولي الذي سبق له أن اعترف بهذه الدولة، ولا تحركت أمريكا، وتركوا الصرب والكروات، وعصابات (الشِّتْنك) الصربية الإرهابية، ومن انضمّ إليها من نصارى أوربا، يفتكون بالمسلمين، ويرتكبون المجازر الجماعية التي لم تُكتشف كل مقابرها الجماعية بعد، ويغتصبون حوالي مئة ألف امرأة وفتاة مسلمة، وهم (يتفرجون) عليهم، والمسلمون كالأغنام في الليالي المطيرة، لا حول لهم ولا طول، وكان على شعب البوسنة والهرسك، أن يختار بين الانضمام إلى الكروات أو الصرب، الخصمين اللدودين اللذين لا يجتمعان إلا على حرب المسلمين، وكان هذا الاختيار كالاختيار بين سرطان الدم، وسرطان الدماغ - كما قيل- والرئيس الداهية علي عزت- صاحب العين البصيرة، والفكر العميق، والنظرة البعيدة، واليد القصيرة - كان يسعى ويفكر في الطريقة التي تجنّب شعبه ما يمكن من الخسائر، فكان يتحرك هنا وهناك، ويعرض مقترحاته وأفكاره، ويضطر للتراجع أمام التواطؤ الغربي الأمريكي الذي لم يتحرك إلا عندما رأوا الصمود الأسطوري لذلك الشعب المسلم الذي بدت كفّته القتالية ترجح على الصرب الأوباش.

من أجل إنقاذ شعبه، تقدّم الرئيس علي عزت بحلّ وسط إلى قمة رؤساء الجمهورية في شعبان 1411هـ - شباط 1991 يتمثل في إقامة (فيدرالية متناسقة) .

كان هذا المشروع كفيلاً بإنقاذ يوغسلافيا من التمزق والانهيار، ومن الحرب الأهلية بين الجمهوريات والأعراق، لذلك حظي هذا المشروع بدعم الجماعة الأوربية، ولكن الصرب والكروات وسلوفينيا عارضوا المشروع، وكانت المحنة الرهيبة التي لن ينساها المسلمون لأولئك الحاقدين على مدى الزمان.. لن ينسوا ثلاث مئة وخمسين ألف شهيد، وحوالي مئة ألف عرض منتهك.. لن ينسوا المنازل التي هدموها على رؤوس أصحابها، ولا المساجد التي دمّروها، ولا الجرائم الكثيرة التي لا تخطر إلا على بال الأبالسة وعتاة المجرمين، ولن يقبلوا اعتذاراًَ من أوربا وأمريكا.

وفــــاته:

لقد لقي ربَّه راضياً مرضياً يوم الأحد، التاسع عشر من تشرين الأول المنصرم، عن عمر ناهز الثامنة والسبعين . وقد أعلن راديو البوسنة وفاته، ولم يتمكن مسلمو البوسنة من إعلان الحداد الرسمي عليه، فقد اعترض على ذلك ممثل الصرب في الرئاسة الجماعية، لأن الصرب الحاقدين يعدون الرئيس علي عزت عدوّهم اللدود الذي وقف بدهاء وجرأة وذكاء في وجه أطماعهم في ابتلاع البوسنة والهرسك، من أجل إقامة إمبراطورية صربية طالما حلموا بها.

جوائز دولية حصل عليها


جائزة الملك فيصل العالمية لخدمة الإسلام عام 1993م.
جائزة (مفكر العام) من مؤسسة علي وعثمان حافظ عام 1996

جائزة دبي الدولية للقرآن الكريم (رمضان 1422هـ)، تقديراً لجهوده في خدمة الإسلام والمسلمين.
جائزة الشيخ جلال الدين الرومي الدولية لخدمة الإسلام في تركيا.
جائزة الدفاع عن الديموقراطية الدولية، من المركز الأمريكي للدفاع عن الديموقراطيات والحريات.


مؤلفاته


هروبي إلى الحرية

عوائق النهضة الإسلامية

الأقليات الإسلامية في الدول الشيوعية

البيان الإسلامي

الإسلام بين الشرق والغرب

نوشته شده توسط سرگروه الهیات در دوشنبه دوم بهمن 1385 ساعت 23:23 | لینک ثابت |
موضوعات الغلاف
د. عمر عبدالكافي : أمتنا تمرض.. لكن لا تموت.. والإسلام قادم
حوار : محمود إبراهيم

د.عمر عبدالكافي
د.عمر عبدالكافي

المجتمع / الحوار مع داعية ومفكر إسلامي مثل الدكتور عمر عبدالكافي مدير مركز الدراسات القرآنية بجائزة دبي الدولية للقرآن الكريم، وعضو هيئة الحكماء بالاتحاد العالمي لعلماء المسلمين، عضو المجمع الفقهي بالهند، يكتسب أهمية كبرى في هذا التوقيت الذي تمر به الأمة من ضعف، وقد جاء حوار المجتمع معه شاملاً لكافة الأحداث .. وإليكم ما دار في هذا الحوار:

كيف ترى واقع العمل الدعوي في الأمة الإسلامية في ظل الظروف الدولية والإقليمية؟!
أستطيع القول إن الصورة أصحبت واضحة جلية أمام العوام والخواص في العالم أجمع، خاصة بعد أحداث 11 سبتمبر عما كانت في القرن الماضي وبخاصة في فترة الستينيات والسبعينيات والثمانينيات، ذلك أن أحداث 11سبتمبر تمثل عام الفيل بالنسبة لأمريكا، وأصبح الأمر إما مسلم يدافع عن عقيدته وإسلامه، وإما معادٍ للإسلام وهم صنفان: إما من غير المسلمين أو من الطابور الخامس الموجود في صفوفنا.. وكما يقال: "رب ضارة نافعة"، فأحداث 11 سبتمبر وما تبعها من هجوم وإساءة للإسلام وتضييق على المسلمين، كل ذلك أسباب أيقظت حس الأمة، وأكدت للذين لا يحبون دين الله الإسلام ويكرهون فكرة وجوده على الساحة، أن وجوده مازال قوياً رغم كل ما يحاك ضده.

ما تقييمكم للخطاب الدعوي الإسلامي المعاصر؟ وما أهم شروط وضوابط الداعية الناجح؟
أرى أن الخطاب الإسلامي المعاصر أكثر وعياً من العقود الثلاثة الماضية، فأصبح الدعاة الربانيون لديهم إدراك تام لحقيقة الوضع العالمي والإقليمي. والدعاة في الأمة على نوعين: داعية عامل، و"عامل" داعية، وبين التقسيمين يندرج جميع الدعاة الموجودين على الساحة. فحمل هم الدين ليس عند الكثرة الكثيرة من الدعاة، وإنما عند الدعاة الذين غُرست محبة الدعوة إلى الله في قلوبهم وارتبطت بهم الجماهير المسلمة.
أما الذين يتاجرون بالدعوة ويسترزقون من ورائها.. هؤلاء بضاعتهم مردودة إليهم ولن تدوم طويلاً، لأنهم فقدوا الصدق والإخلاص في دعوتهم.

التضييق على الدعاة


باعتباركم من الدعاة الذين عانوا من التضييق عليهم إلى حد الهجرة من بلدكم إلى دولة أخرى، فبم تقيمون ممارسات التضييق المستمرة على بعض الدعاة واستدعاء أجهزة الأمن لهم عندما يتناولون في خطبهم ودروسهم أمراً يتعلق بالسياسة؟
أولاً: العداء أو الصدام بين الأجهزة الأمنية والرسمية في الدول الإسلامية وبين الدعاة أمر مرفوض ويجب ألا يحدث لأننا جميعاً في سفينة واحدة، ومن الواجب على الجهات الحكومية أو الرسمية أن تستوعب وتحتضن الدعاة المخلصين وهم كثيرون في الدول الإسلامية باستخدام دعوتهم الوسطية لإيجاد بعد أمني واجتماعي في هذه الدول وللمحافظة على أمنها واستقرارها. ومعاداة الدعاة الذين ارتبطت بهم الجماهير وتأثروا بهم ليس من المصلحة في شيء، لأن هذه التصرفات تجعل جماهير المسلمين تسخط على الأنظمة الرسمية التي تحارب الدعاة، لأنهم يرون أنهم بهذا التضييق يحاربون دين الله تعالى، لذلك أدعو بهدوء كل القوى الحاكمة في العالم العربي والإسلامي إلى احتضان الدعاة، وأن تفتح أمامهم آفاق الدعوة وألا تضيق عليهم وأن يستثمروا دورهم وتأثيرهم على الجماهير لتحقيق مصلحة أمن البلاد والوطن، فالدعاة ورجال الأمن هم أداة بناء وتقدم.

حديث الإصلاح


الحديث عن الإصلاح هو قضية القضايا في معظم الدول العربية والإسلامية في السنوات القليلة الماضية، وأصبحت معظم الدول العربية تتبارى في تحقيق إصلاحات دستورية وتشريعية وغيرها تنفيذاً لتوجهات غربية، فكيف ترى أبعاد هذه القضية في هذا التوقيت تحديداً؟

الإصلاح أمر طيب يؤيده الإسلام ويدعو إليه.. ولكني أؤكد أننا أمة لا يصلح آخرها إلا بما صلح به أولها، وهو الكتاب والسنة، فالأمة مهزومة منذ قرون، أما آن لنا كعقلاء ومفكرين أن نبحث عن سبب نكبة وتخلف الأمة وتراجعها عن الركب العلمي والحضاري، وأن نبحث عن أسباب نهضتها!! ونضع دراسة جدوى ليس لجيلنا فقط، وإنما للأجيال القادمة؟! ولماذا لا نُعد خطة خمسينية وليس خطة خمسية أو عشرية للنهوض بالأمة، وإصلاح أمرها، ولا ننتظر من يفرض علينا الإصلاح من الخارج؟
وضع هذه الاستراتيجية الخمسينية مسؤولية من؟
هذه الخطط يضعها أهل الحل والعقد والمفكرون والعقلاء الذين يغارون على أمتهم ويحبون دولهم وأوطانهم، وهم كثيرون في العالم الإسلامي، ومطلوب فقط إعطاؤهم الإمكانيات والصلاحيات لتنفيذ هذه الخطة التي لا تصبح حبراً على ورق، أو توصيات لا تنفذ!!

الرد على العلمانيين


كيف ترى أسلوب التعامل الأمثل مع فكر العلمانيين الذين لا يملون من الدعوة إلى فصل الدين عن حياتنا؟
مثل هذه الدعوات العلمانية تمثل فهماً قاصراً للدين، فالدين الإسلامي هو الذي يضبط وينظم حياتنا في كل المجالات، وليس في المسجد كما يقولون، وما يردده العلمانيون في الشرق هو ما قالته العلمانية الأوروبية التي فصلت الدين عن الدولة.. وأحب أن أطمئن جماهير المسلمين أن تيار العلمانية في دولنا الإسلامية هو تيار ضعيف جداً، وهم مفضوحون أمام الناس لأن أي إنسان ينفلت عن دينه لا نجد من يثق فيه أو يأخذ عنه، فأفكار العلمانيين هي أفكار تؤخر الأمة ولا تقدمها.

التشكيك في القرآن


ما رؤيتكم لحملات الهجوم على القرآن والتشكيك في نصه وهناك موقع على الإنترنت يبث ما يسمى "بالفرقان" يكتب على نسق القرآن ولكنه ليس بقرآن؟.. فكيف ترى خطورة ذلك..؟ وما واجب المؤسسات الإسلامية للتصدي لهذه الهجمات؟!
ما حارب أحد أو وقف في وجه كتاب الله يريد أن ينال منه إلا وكانت الهزيمة من نصيبه بشكل عاجل، لأن القرآن الكريم محفوظ من الله عز وجل لقوله تعالى: إنا نحن نزلنا الذكر وإنا له لحافظون (9) (الحجر)، فلو اجتمعت البشرية كلها على هدم كلمة أو حرف واحد فيه لن يستطيعوا المساس به، ويجب أن نطمئن لهذا تماماً، أما نحن فإننا مقصرون تجاه كتاب الله تعالى فلم نطبقه في واقع حياتنا، ونحن الذين تركنا هؤلاء يتجرؤون على كتاب الله ويفعلون بنا الأفاعيل!!
وأحب أن أقول: إن من واجبنا أن نشغل أنفسنا ببيان عظمة ما في أيدينا وهو القرآن الكريم، لأنه أمر عظيم وكما يقول الشيخ الغزالي يرحمه الله: "إن الإسلام بضاعة ثمينة تريد تاجراً شاطراً لعرضها". والحقيقة أن عدم وجود التاجر الشاطر هو الذي يسيء إلى ما في أيدينا من قيمة أوجدها الله تعالى لنا وفضلنا على بقية خلقه بنزول القرآن علينا.

الإساءة للإسلام والهزيمة النفسية


كما تعلمون ويعلم الجميع أن الإسلام يواجه حرباً شرسة في الغرب وشوهت صورته، وكثرت الشبهات ضده.. فضلاً عن سوء معاملة المسلمين في البلاد الغربية وإهانتهم.. مما خلق شعوراً عاماً بالهزيمة النفسية لدى جماهير المسلمين..؟
هذا الهجوم الكبير على الإسلام والمسلمين في الغرب وخلق الذرائع والشبهات حوله يؤكد أن جسد الإسلام والأمة الإسلامية مازال حياً، ولو أن الأمة ميتة، ما ضربها أو هاجمها أحد، كما أن العداء والهجوم على الإسلام وتشويه صورته هو أمر طبيعي منذ نزول "اقرأ"، وحتى تقوم الساعة، ولنعلم أنه إذا لم يحدث عداء أو هجوم فهذا يدل على أن الأمة ميتة وكل ما يحدث من هجوم ومحاربة هذا أكبر دليل على صحوتها، وأذكر أن رابين يوم أن هنأ كارتر بنجاحه في الانتخابات الأمريكية قال: إن المارد الإسلامي بدأ يتململ، وكان نيكسون يقول "نحن نؤخر خروج المارد الإسلامي من القمقم".
وقد عقد مؤتمر مؤخراً في الغرب حضرته النخبة الغربية والأوروبية وقالوا: إن الإسلام قادم إلى الغرب فماذا نحن فاعلون!!
كل ذلك يؤكد ويدلل على أن العداء والهجوم الذي يكيلونه للإسلام والمسلمين في السنوات الأخيرة هو حقد وغيظ لنجاح الإسلامي وانتشاره، في بلادهم، وصدق الله العظيم: قد بدت البغضاء من أفواههم وما تخفي صدورهم أكبر قد بينا لكم الآيات إن كنتم تعقلون 118 (آل عمران)، وقوله: ولن ترضى" عنك اليهود ولا النصارى" حتى" تتبع ملتهم (البقرة:120).

خطوة على الطريق


قامت بعض المؤسسات الإسلامية في العالم الإسلامي والرموز المعروفة من الدعاة في الأمة بالمساهمة في تصحيح صورة الإسلام في الغرب والرد على الافتراءات والشبهات التي يتعرض لها الإسلام في الآونة الأخيرة.. فما تقييمكم لهذه الجهود وهل هي كافية؟!
ما تم من جهود في هذا الأمر هي خطوة على الطريق، إلا أنها ليست كافية إذا ما قورنت بحجم الهجوم الشرس على الإسلام والمسلمين في الغرب، ولكن لو جمعنا جهودنا وقامت المؤسسات الإسلامية الكبرى في الأمة بعمل مؤسسي إسلامي كبير منظم يقوم بعرض الإسلام على الغرب عرضاً طيباً.. فأعتقد أن هذا هو الأهم.. وأهم من هذا كله أن يجد الغرب المسلمين أو شرائح متعددة منهم تطبق الإسلام الحقيقي في كافة شؤون حياتهم، وهذا أكثر فاعلية من الكلام الكثير والمحاضرات والمؤتمرات.

الإعجاز العلمي ودعوة غير المسلمين


شاركتم مؤخراً في فعاليات المؤتمر العالمي الثامن للإعجاز العلمي في القرآن الكريم والسنة بالكويت.. إلى أي مدى تحتاج الأمة الإسلامية إلى طرح قضايا الإعجاز العلمي في القرآن والسنة وكيف نستثمر هذا المجال في دعوة الغرب إلى الإسلام؟!
مثل هذه المؤتمرات التي تعرض الجديد من الأبحاث العلمية والطبية التي تؤكد إعجاز الله تعالى في مجال من المجالات عمل طيب، ولكي تعم الفائدة من أبحاث مؤتمر الإعجاز العلمي للقرآن والسنة يجب على وسائل الإعلام المختلفة نشر هذه الأبحاث على نطاق واسع، كما يجب على المؤسسات الإسلامية المعنية ترجمة هذه البحوث ونشرها باللغات الحية وهذه لغة العصر، فلو عرضنا ذلك عرضاً جيداً فإما أن نكسب مسلمين جدداً أو أن نحيد من يعادي الإسلام.

اتهام باطل


أعداء الأمة يتهمون العمل الخيري بأنه داعم للإرهاب، الأمر الذي تأثرت معه الجهود الخيرية وبعضها توقف.. فما رؤيتكم لمستقبل وواقع العمل الخيري في الأمة وهل سيتأثر بمثل هذه الاتهامات الباطلة؟!
أرى أن هذه مسألة مرحلية ستزول، فكراهية المعادين للعمل الخيري الإسلامي غير مبررة وغير سليمة، فلديهم مؤسسات الصليب الأحمر وهيئات الرفق بالحيوان، فأوروبا تنفق وحدها حسب تقرير التنمية البشرية الصادر عن الأمم المتحدة 67 مليار يورو على القطط والكلاب، وينما تنفق على التعليم والصحة 19 مليار يورو وهم يتهمون العمل الخيري الإسلامي في الأمة بأنه داعم للإرهاب، وهذا غير صحيح.. ورغم كل ذلك أرى أن العمل الخيري الإسلامي مستمر ويقوى وسوف يعود إلى ما كان عليه في القرن الماضي من ازدهار بعد أن تنزاح الغمة لأنه لا يصح إلا الصحيح.

جهل وانغلاق


فيما يتعلق بالآراء الجديدة الشاذة والغريبة التي منها أن تدخين السجائر لا يفطر الصائم لأنه ليس طعاماً أو شراباً يدخل المعدة، وكذلك اللبان وغير ذلك.. هل مثل هذا الكلام يعد اجتهاداً في الدين؟
كل ذلك ليس اجتهاداً في الدين وإنما هو نوع من الجهل، ويجب أن نعيدها إلى المجامع الفقهية الموجودة في الأمة كمجمع البحوث الإسلامية بالأزهر أو مجمع الفقه الإسلامي بالسعودية، لأن عهد الفقيه الأوحد قد ولى.. وعهد ابن تيمية وابن القيم والأئمة الأربعة قد ولى، ونحن الآن نحتاج إلى عدة تخصصات لكي نصدر فتوى واحدة، ولا يستطيع الفقيه المتخصص في الفقه أن يفتي لمريض الكلى بأن يفطر في رمضان إلا بالعودة إلى طبيب أمراض المسالك البولية، فهو الذي يقول إنه لو صام سوف يهلك. فهنا يجب على المفتي الشرعي أن يفتي له بالفطر وهكذا، فنحن نريد في هذا العصر أن تضم المجامع الفقهية كافة التخصصات العلمية، للرجوع إليهم في الفتوى ذات الصلة مثل علوم الكيمياء والفلك والكمبيوتر وغير ذلك من العلوم المتعلقة بأنشطة الحياة المختلفة حتى تخرج الفتوى دقيقة وصحيحة، وبذلك نقضي على تضارب الفتوى واختلافها.

ضوابط الاجتهاد


مسألة البلبلة في الفتوى وتضارب الإجابات حول المسألة الواحدة أعتقد أن السبب فيها الفضائيات لاستضافتها من هم غير أهل للفتوى، وأصبح كل من "هب ودب" يفتي في الدين.. فما تقييمكم لذلك؟ ومن له حق الإفتاء في الدين أو الاجتهاد فيه بشكل صحيح؟!
يحق للمسلم الذي يحفظ القرآن الكريم وملم بقواعد اللغة العربية وبأصول الفقه وبالواقع الذي يحياه وملم بإنزال النص على الواقع أن يفتي في الدين وأن يجتهد، ولا يجوز لأي أحد أن يفتي في الدين لأن الفتوى مسؤولية كبرى أمام الله. وأعتقد أن كثرة الذين يفتون بغير علم أو دراسة أو خبرة أو علم سببه غياب المجامع الفقهية والاتحادات الكبيرة لعلماء المسلمين.

الاتحاد العالمي لعلماء المسلمين


منذ سنتين أسستم في لندن الاتحاد العالمي لعلماء المسلمين برئاسة الدكتور يوسف القرضاوي وعضوية المئات من العلماء البارزين من أمثالكم، إلا أن هناك تعتيماً على هذا الاتحاد.. وعدم إظهار دوره وأهدافه.. نريد التعليق؟!
نعم.. الاتحاد العالمي لعلماء المسلمين يواجه تعتيماً إعلامياً وتتجاهله الفضائيات ووسائل الإعلام الإسلامية، فضلاً عن العربية والغربية، لظنهم أن إنشاء الاتحاد يضاد المؤسسات الإسلامية الرسمية، وكنت أتوقع وأتمنى أن يكون الاتحاد هو الصيغة التي يرتضي بها كل مسلم على الأرض لأننا نذهب إلى اجتماعاته من جيوبنا الخاصة ولا يقوم عليه دولة أو مؤسسة ولا يؤثر في قرارنا أو في فتوانا أحد إلا المصلحة وتحقيق شرع الله في الأرض.

قضية الحجاب..


قضية الحجاب تثار بين الحين والآخر.. كيف نحسم هذه القضية حتى لا نجد من يتطاول مرة أخرى على فريضة من فرائض الإسلام؟!
حسم هذه القضية بأن يبين مفتي كل دولة والعلماء فيه للناس حكم المنكِر شيئاً هو معلوم من الدين بالضرورة، ولا يجب أن نهون من المسألة أو نقول إن هذا الأمر بسيط، وأرى أنه بدلاً من الضجة الكبيرة التي أثيرت حول الحجاب، يجب أن تخرج فتوى واضحة بفرضية الحجاب على المرأة المسلمة، وأنه ليس في شريعة الإسلام أن يقول إنسان رأيه الشخصي فيما شرعه الله وكلف به عبادة. فمما قاله وزير الثقافة المصري فاروق حسني بأن ما قاله في الحجاب رأي شخصي نقول له: لا يحق أن تقول رأيك الشخصي في شيء من الإسلام على الملأ وتنشره كافة وسائل الإعلام، وإنما رأيك الشخصي تقوله في غرفتك الشخصية أو تحبسه في عقلك أو تفضي به لأحد من أصدقائك، لأن إنكار شيء معلوم من الدين بالضرورة يخرج الإنسان من الملة، ويقول الفقهاء إن من أنكر آية من كتاب الله فقد أنكر القرآن كله.

النقاب فضيلة أم فريضة؟


تتجه كثير من الفتيات والسيدات في مصر وفي غيرها من الدول الإسلامية في الآونة الأخيرة إلى ارتداء النقاب.. إلا أن الآراء تتضارب فيه بين مؤيد ومعارض وبين مرحب ورافض.. له فما هو القول الصحيح؟! وكيف نحسم هذا الأمر؟!
قضية ارتداء المرأة النقاب تحكمها البيئة والعرف، فإذا كانت المرأة في دولة تعتبر أن النقاب فرض فعليها أن ترتديه وإن كانت في دولة تعتبره فضيلة وفضل، فلها الخيار في ارتدائه.. وأرى أن نهتم بقضايا أكبر من ذلك، وبدلاً من أن نشن حرباً شعواء على المنقبات يجب أن نشن الحرب على الفيديو كليب والبلاي ستيشن، والانحلال الأخلاقي، والعري الفاحش، الذي أصاب الأمة، وأتساءل: لماذا يغضب المعادون للنقاب والحجاب مع كل محاولة لستر المرأة والحفاظ عليها، ولا يغضبون للعري الفاحش!!

كلمة تفاؤل وأمل


نريدك أن توجه كلمة في الختام إلى من يشعرون بالإحباط النفسي من واقع الأحداث المؤلمة في الأمة والتحديات والضغوط والضعف وتداعي الأمم علينا في هذه المرحلة...؟!
أقول: إن أمتنا تمرض ولكن لا تموت، وأمتنا تضعف ولكن لا تنتهي ولا تنهزم.. أمتنا شروق لا غروب.. أمتنا أمة الخير والخيرية، والقرآن محفوظ من الله، والسنة المطهرة محفوظة، والإسلام قادم لا محالة، وعند اللحظة الفارقة الكبرى لن تختار البشرية إلا الإسلام.
نوشته شده توسط سرگروه الهیات در دوشنبه دوم بهمن 1385 ساعت 23:13 | لینک ثابت |
ريشه ي تمامي گناهان سه رذيلت است:

۱) تكبر كه ابليس را ابليس كرد و مادر كفر است.

۲) حرص كه آدم را از بهشت راند و مادر معاصي است.

۳) حسد كه قابيل را به قتل برادرش واداشت و مادر ستمگري و تجاوز به حرمت و حقوق مردم است.

نوشته شده توسط سرگروه الهیات در دوشنبه دوم بهمن 1385 ساعت 22:53 | لینک ثابت |
اصلاحيه كتاب معارف اسلامي پيش دانشگاهي ( دين و زندگي ) 1/11/1385

اصلاحات كتاب معارف اسلامي پيش دانشگاهي به شرح ذيل اعلام مي شود :
 

اصلاحيه كتاب معارف اسلامي پيش دانشگاهي ( دين و زندگي )

اصلاحات كتاب معارف اسلامي پيش دانشگاهي به شرح ذيل اعلام مي شود :

1- صفحه 16 سطر 2 : كلمه « تكون » به « يكون » تبديل شود .

2- صفحه 16 سطر 2و3 : عبارت « تنها وجود مستقل خداست ( توحيد ذاتي ) و هم چنين ، دانست كه تنها سرچشمه همه خوبي ها و زيبايي ها » به صورت « تنها وجود مستقل و تنها سرچشمه خوبي ها و زيبايي ها خداست ( توحيد ذاتي ) و هم چنين ، «دانست كه» اصلاح شود .

3- صفحه 23 سطر 15 : «مَختلفا» به «مُختلفا» تبديل شود .

4- صفحه 68 سطر 2 : كلمه « خالق » حذف شود .

لازم است اطلاعات فوق در اختيار سر گروه ها و دبيران معارف اسلامي و دانش آموزان دوره پيش دانشگاهي قرار گيرد .

منبع: روابط عمومی
نوشته شده توسط سرگروه الهیات در دوشنبه دوم بهمن 1385 ساعت 22:1 | لینک ثابت |
«يوسف قرضاوي»، رئيس اتحاديه جهاني علماي مسلمانان با بيان اينكه «نام شهيد را درباره صدام بكار نبرده است» گفت: ملت‌‌ها حق دارند زمامداران فاسد خود را پاي ميز محاكمه بكشانند.

به گزارش فارس به نقل از روابط عمومي مجمع جهاني تقريب مذاهب اسلامي، يوسف قرضاوي در حاشيه همايش «نقش تقريب در وحدت امت اسلامي» در دوحه قطر، در ديدار با تسخيري ،دبير كل مجمع جهاني تقريب مذاهب اسلامي تاكيد كرد: در روز عيد قربان كه مسلمانان به تماشاي صحنه‌هاي روح‌بخش مناسك حج نشسته بودند، صدام نبايد اعدام مي‌شد.

وي اظهار داشت: به خدا قسم ياد مي‌كنم كه نام شهيد را در مورد صدام به كار نبرده وحتي بعد از نماز عده‌اي از نمازگزاران آمدند و پرسيدند: آيا صدام شهيد است؟ گفتم نه و در ادامه افزودم اين حق ملت‌هاست كه زمامداران فاسد خود را پاي ميز محاكمه بكشانند و اين اميد را داشتم كه محاكمه بعد از خروج اشغالگر انجام مي‌گرفت؛ البته مي‌توانيد سخنراني‌ام را مجدداً مورد ارزيابي قرار دهيد.

قرضاوي با اشاره به برخوردهاي سابق خود با رژيم صدام و موضعگيري‌هاي گذشته خود گفت: من همواره در مورد جنگ صدام عليه جمهوري اسلامي ايران و كويت نيز موضعگيري كرده و در سخنراني‌هاي تند خود اقدام ضد اسلامي او را به باد انتقاد گرفته‌ام.

رئيس اتحاديه جهاني علماي مسلمان در پاسخ بر ضرورت تغيير نحوه برخورد با مسايل عراق تاكيد كرد و تحقق آن را ثمره تقريب دانست.
وي همچنين با تاكيد بر ضرورت موضع‌گيري صريح نسبت به آنچه در عراق مي‌گذرد، هيچ امري را توجيه‌گر مسايل عراق ندانست.

منبع:سایت بازتاب

نوشته شده توسط سرگروه الهیات در دوشنبه دوم بهمن 1385 ساعت 21:48 | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar





Powered by WebGozar